أوینار

خشک و بی روح در حد سنگ...

خیابونای شهر عریض و طولانی، درختها بلند و سر به فلک کشیده،ساختمونا همه بلند ولی وزن تمام اونها روی قلب من سنگینی میکنن.ماه پیش همچین روزی...الان...بیرون بودم فکر کنم با بچه ها بودم ولی سه روز بعد... توی زندگی همه ی آدما یه فاجعه هایی رخ میده ولی تو زمانهای مختلف.برای خیلی ها تو پیری و کهنسالی این اتفاقا میوفتن.زمانی که شخص دیگه تا حدودی نمیفهمه چی شد!یا اینقدر دورش شلوغه و دلمشغولی داره که براش مهم نیست.ولی برا بعضی ها تو اوج جوانی و خوشحالی... شاید این فاجعه برا پخته شدن و ساختن پیری شخص خوب باشه.شاید محکم بشه و اون چیزی رو که پیرا تو خشت خام میبینن،تو همون جوونی بتونه تو خشت خام ببینه...ولی کسی که محکمه،کسی که قویه و از قبل به اندازه ی کافی بزرگ شده و کامل شده و محکم شده، دیگه با وجود این اتفاقا دوباره،فقط خشک میشه...تبدیل میشه به یه موجود سرد و خشک و بی روح که دیگه جون دادن یه نفر جلوی پاش هم براش مهم نیست... یه اتفاقاتی خیلی فراتر از حد و توان یه آدمایی تصور میشن؛ولی میبینی اون فاجعه رو رد کردی و هنوز نفس میکشی،هنوز زنده ای و هنوز...هنوز مجبوری ادامه بدی...
پ.ن:بعضی از اتفاقات هیچ توجیحی براشون نیست...
  • ۰♤
    • عاصی ...
    • چهارشنبه ۱۷ خرداد ۹۶

    حکمت یا خطای دید...؟!

    همیشه تو اتفاق های بد زندگیم به خدا توکل میکردم و به حکمت خدا ایمان داشتم.همیشه با خودم میگفتم این اتفاق حتما حکمتی توش هست.خدا خودش میدونه که چی رو با چی ست کنه.اما تو آخرین اتفاقی که توی زندگیم افتاد از هر زاویه ای که بهش نگاه میکنم هیچ حکمتی نمیبینم.واقعا درک نمیکنم چرا همچین فاجعه ای باید رخ میداد.وقتی خدا قادر مطلق هست و میتونه همه کار بکنه و جلوی همه ی اتفاقای بد رو بگیره پس چطور جلوی همچین فاجعه ای رو نگرفت...؟ یا سیلی که اومد یا معدنی که فروریخت... اینا چه حکمتی میتونه درشون نهفته باشه...؟
    با اتفاقی که افتاد و حکمتی که توش نمیبینم و درک نمیکنم،تنها به یک چیز پی میبرم؛ اونم اینه که تمام حکمت هایی که تو اتفاقات قبلی زندگیم دیده بودم خطای دیدی بیش نبودند...
  • ۰♤
    • عاصی ...
    • سه شنبه ۹ خرداد ۹۶

    دلتنگی،دل گرفتگی،خستگی...شما هرچی دلتون میخواد صداش کنید...

    داشتم وبلاگ یکی از دوستای بلاگفایی رو میخوندم که آخرین بار دیماه 95 به روز شده بود.یه لحظه برگشتم تو سال 92 و فضای وبلاگهای بلاگفا و قالبهای مژگان و کد ماوس ستاره ستاره و قلبی قلبی و پست های رمز دار و همه ی اینا. یه زمانی فضای مجازی جزء خیلی مهمی از زندگیم بود. اگر یه روز پست نمیذاشتم استخون درد میگرفتم مثل معاتید محترم! تو همه ی صفحه ها میرفتم دوستای مجازی رو خیلی راحت باور میکردم و خیلی راحت میشدن قسمتی از زندگی واقعیم. ولی حالا به جز دو تا از اون دوستا، هیچکدوم باقی نموندن چون واقعی نبودن... حس خیلی بدی یاد یه فضایی بیوفتی که دیگه نیست و پاک شده. اون وبلاگ قدیمی دیگه پاک شده، اون عکسا دیگه با کلیک باز نمیشن، اون زمانی که پای هیچ هدر دادم دیگه زنده نمیشه. هیچ درسی هم نگرفتم! آخه آدم معمولا از اتفاقای زندگیش درس میگیره ولی ازین یه برهه ی زمانی هیچ چیز مهمی یاد نگرفتم! شاید بخاطر این بود که با آدمایی هم صحبت شدم که چیز یادگرفتنی ای نداشتن... ولی در کل یاد این متن افتادم:
    شاید سالها بعد در گذر جاده ها
    بی تفاوت از کنار هم بگذریم
    و بگوییم آن غریبه چقدر شبیه خاطراتم بود...
    تمام اینها رو گفتم که بگم گذشته هیچوقت نمیگذره و در حال جاریه.همیشه هست و روی تک تک لحظه های زندگی الان و آینده اثر میگذاره. وقتی کسی میاد تو زندگی آدم که گذشته ای داشته که باعث شده شخصیت الانش اینطوری باشه، اون گذشته هیچوقت ولش نمیکنه. پس حداقل آدمایی رو انتخاب کنیم که گذشته ی شلوغی نداشتن یا حداقل به آدمایی اجازه ورود به زندگیمونو بدیم که گذشته شون رو خیلی راحت همه جا بازگو نمیکنن. یه چیزایی ندونستنشون خیلی بهتره از دونستنشون...
    کاش یه روز چشماتو باز میکردی و میدیدی قوطی وایتکس کج شده افتاده رو تشت خاطراتت و تمام گذشته هایی رو که دوست نداری پاک کرده...

    پ.ن:عکس بی ربطه خودمم میدونم ولی دوستش دارم.ازین به بعد عکس بی ربط میذارم!
  • ۰♤
    • عاصی ...
    • جمعه ۱۵ ارديبهشت ۹۶

    درد و دل عاقلانه!

    یادم میاد یه زمانی شب ها وقتی میخواستم بخوابم،مسواک که میزدم تو راه اتاقم خوابم میبرد!دیگه به بافتن موها و پوشیدن لباس راحت تر و زدن کردم شب و روز و این دنگ و فنگ ها نمیکشیدم!صبحم یه گوشه دیگه از خونه بیدار میشدم و بدو بدو مدرسه! دانشجو که شدم مسواک بعدش مرتب کردن موها، انواع چیزهایی که برای رسیدگی به پوست صورت بود قبل از خواب.صبح ها ساعت 5 برا نماز که پا میشدم دیگه مشغول مرتب کردن ظاهر و وسایلم بودم تا میرفتم نقلیه و میرسیدم به سرویسای دانشگاه(اینم عرض کنم خدمتتون که هرگز آرایش نکرده و نمیکنم.آراسته بودن فرق دارد با رنگ آمیزی و این داستانها؛که داریم بعضی عزیزان با مسواک بیگانه هستن ولی رژلب میگیرن 90 تومن). همیشه رو ناخنام لاک داشتم حتی بعضی روزها بخاطر نماز دو بار با استون و لاک پاک کن به جان ناخن های نازنینم میوفتادم... ولی دیشب که با یه پیژامه گلدار نخی و گشاد جلوی آینه وایساده بودم و داشتم با روبان پایین موهای بافته شدمو میبستم که مبادا آسیب ببینه و خدایی ناکرده موخوره بزنه، یه لحظه چشمم ناخنای پامو دید! لاک نداشتن! یادم افتاد که از شش ماه پیش دیگه لاک رو ناخن هام نبوده بخاطر سلامتیشون... دو سال بیشتره که اتو مویی که دارم به برق نخورده چون باعث ریزش مو میشه، و شاید بیشتر از سه ساله که کفش پاشنه بلند نپوشیدم برا کارای روزمره ام چون هالوکس والگوس رو تشدید میکنه و کمر درد میاره! کتابخونه اتاقم فقط یه عروسک توشه که اونم یادگاریه و فقط توش کتاب دیده میشه،شاهنامه ای که یه روز خریدم که برا دکور رو شومینه بذاریمش، حالا از بس از تو قابش درش آوردم، قابش مثل جگر زلیخا جر وا جر شده! روی میزم هیچی نبود و همه چیز سره جاش بود! همه چیز مرتب بود و منظم. هرچند که از بچگی منظم و مرتب بودم ولی نظم حاکم به فضای اتاقم، دیشب، با 15 فروردین 92 خیلی فرق داشت... اینا نشانه های بزرگ شدگیه! نگران اون روزی هستم که دورمو نگاه کنم، یه عصا به دیوار تکیه داده باشم، نشسته باشم رو زمین و یه کاسه قرص مسکن و غیره جلو دستم باشه با یه لیوان آب،موهام سفید شده باشه و...شاید اونموقع دوباره تنها شده باشم یا شایدم دو نفری تنها شده باشیم، چشمم به در و گوشم به تلفن باشه که شاید خبری از کسایی بشه که یه زمانی دلخوشیم بودن! هرچند که مطمءنم تنهایی اونموقع تحملش از حالا سبک تر و راحتتره! ولی... نوجوان که بودم دورم پر بود! شاید 10 تا یا بیشتر رفیق فابریک داشتم ولی حالا از اونهمه آدم فقط 3 نفر مونده...! شاید اونموقع عقلم نمیرسید و با همه زود دوست میشدم شاید الان بد دل شدم و هر کسی رو راه نمیدم تو حریم خصوصی زندگیم، شاید... شایدم این حرفا به این پست ربطی نداشته باشه! خواستم بگم الان با وسواس بیشتری نسبت به خودم رفتار میکنم! 

    پ.ن:حالا که به بیست و اندی سال گذشته ی عمرم نگاه میکنم میبینم چه اشتباهاتی داشتم...

  • ۳♤
    • عاصی ...
    • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۹۶

    من این نحسی بی تو را کجا به در کنم ...؟

    امروز پرکارترین روز سال است برای من!

    باید گره از تمام سبزه های این شهر بازکنم،

    مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...!

    Photo by aasii

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • يكشنبه ۱۳ فروردين ۹۶

    با احتمال نابودی همیشگی...

    همیشه به اونهایی که در شهری غیر از شهر خودشون درس میخونن حسودیم می شد. نمیگم هیچوقت  و هرگز به هیچکس حسادت نکردم! به این دسته افراد شدیدا حسادت ورزیدم چونکه خودم همیشه و همیشه دوست داشتم در شهر دیگه ای تحصیل کنم. ولی حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم چهار سال زندگی کردن توی یه شهر دیگه در هر صورت دلبستگی هایی به دنبال خودش میاره، دلبستن به دوستان، اون شهر، خوابگاه و مسئولینش، یا حتی عاشق شدن و دلبستگی به جنس مخالف ... حالا فکر کن وصال صورت نگیره یا اونحا سره کاری نری و بعد از 4 سال برگردی شهر خودت و دیگه دوستات رو نبینی و اون شهر رو حتی دیگه بهش سر نزنی... خیلی آدم دلش تنگ میشه من خودم به شخصه احتمال نلبود شدنم هست در اینجور شرایطی! معتاد میشم! خودم میدونم!

    یکی از اساتید ما خودش مال یه شهره،لیسانس مشهد بوده، ارشد بابلسر، دکترا هماومده شهر ما میگه تبریزم بوده. اینجوری خیلی بده. شاید آدم تجربه زندگی تو شهرهای مختلف رو به دست بیاره ولی خب اگر آدمی باشه مثل من،افسردگی میگیره :( ولی دختر عمه جان میگن عادت میکنی به اینجوری زندگی پر رفت و آمدی ولی من خودم میدونم در رفت و آمد اول دق میکنم!

    خودم تویدو تا دانشگاه غیر از اینجایی که الانهستم بودم،یکیش ک شهر کوچیکی بود و همش دلم میخواست برگردم خونه خودمون ولی یکیش که خیلی شهر زیبایی بود و دوست داشتنی،هنوزم بعد از شش سال دلم میخواد برگردم اونجا!

    خدا برا هیچکس دل کندن نخواد!

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    یهویی،ریز و مجلسی،تبلیغ و بازاریابی:|

    +آقا قیمت این قالب های یخ چنده؟

    -این قالبهای یخ بسیار زیبا هستن، جنسشون فوق العاده است،یخ هایی در ابعاد و اندازه های بسیار مناسب تحویلتون میدن، از همه مهمتر که یخش خیلی سفت میشه...!

    + :|  یخش سفت میشه؟سفت تر از بقیه ی قالب ها؟ ○_○ 

    پ.ن:بعضیا دیگه نمیدونن چجوری بازار گرمی کنن :|

  • ۰♤
    • عاصی ...
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    بچه ی بیچاره چه گناهی کرده؟

    -ش چرا فش فشه های اونا بلندتر از مال توه؟

    +مامان پری چونکه مال اونا پونزده هزار تومنیه،مال من پنج تومنیه :/


    پسرک ریز نقشی که در تمام دعواها و مراحل طلاق پدر و مادرش حضور داشت و حالا حتی هفته ای یکبار هم مادرش را نمیبیند.با مامان پری مهمانی میرود،بازار میرود،مدرسه می رود... پسر نوجوان 13 - 14 ساله حتما حوصله اش کنار پدربزرگ و مادر بزرگ سالخورده اش سر میرود.نمیرود؟

    این دیگر چه رسمی است که ازدواج میکنند،یک مدت با هم زندگی میکنند،بچه می آورند، آخر سر هم طلاق میگیرند، بچه را می اندازند خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ و می روند پی زندگی جدیدی...

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    دل آدمو میسوزونن،روح آدمو می پوسونن...

    یه سری اتفاقا هستن،وقتی پیش میان،پشت بندش آدم دلش میسوزه،میشکنه،روحش خسته و نابود میشه،روحش میپوسه...

    یه آدمایی هستن که بعد از اونا حتی میترسی که به حرف زدن با بعضی های دیگه عادت کنی...

    بیایم ازون اتفاقا برای کسی پیش نیاریم،ازون آدما نباشیم...

  • ۰♤
    • عاصی ...
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶

    نرگس است جانم ♡_♡

    خوشحالی یعنی بعد از تمام شدن زمستان و رفتن فصل نرگس،توی خیابان و سوار ماشین ببینی چند ماشین ایستاده اند و در جعبه عقبشان را باز کرده اند و دارند نرگس میفروشند.عشق میکنی،جیغ میزنی و پدر را میفرستی گل بخرد ^_^
    توی هال که از کنارش رد میشوی بویش آدم را مست میکند...نرگس را میشود خرید،عطر نرگس همانی است که هست ولی کجایش خیلی ذوق دارد؟آنجا که هنوز خبر از آمدنش نداری ونمیدانی نرگس خانوم رسیده،نوبرانه اش را ازدست معشوق بگیری...
    عطر آن نرگس احتمالا با تمام نرگس های دنیا فرق دارد...
  • ۱♤
    • عاصی ...
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶