أوینار

درد و دل عاقلانه!

یادم میاد یه زمانی شب ها وقتی میخواستم بخوابم،مسواک که میزدم تو راه اتاقم خوابم میبرد!دیگه به بافتن موها و پوشیدن لباس راحت تر و زدن کردم شب و روز و این دنگ و فنگ ها نمیکشیدم!صبحم یه گوشه دیگه از خونه بیدار میشدم و بدو بدو مدرسه! دانشجو که شدم مسواک بعدش مرتب کردن موها، انواع چیزهایی که برای رسیدگی به پوست صورت بود قبل از خواب.صبح ها ساعت 5 برا نماز که پا میشدم دیگه مشغول مرتب کردن ظاهر و وسایلم بودم تا میرفتم نقلیه و میرسیدم به سرویسای دانشگاه(اینم عرض کنم خدمتتون که هرگز آرایش نکرده و نمیکنم.آراسته بودن فرق دارد با رنگ آمیزی و این داستانها؛که داریم بعضی عزیزان با مسواک بیگانه هستن ولی رژلب میگیرن 90 تومن). همیشه رو ناخنام لاک داشتم حتی بعضی روزها بخاطر نماز دو بار با استون و لاک پاک کن به جان ناخن های نازنینم میوفتادم... ولی دیشب که با یه پیژامه گلدار نخی و گشاد جلوی آینه وایساده بودم و داشتم با روبان پایین موهای بافته شدمو میبستم که مبادا آسیب ببینه و خدایی ناکرده موخوره بزنه، یه لحظه چشمم ناخنای پامو دید! لاک نداشتن! یادم افتاد که از شش ماه پیش دیگه لاک رو ناخن هام نبوده بخاطر سلامتیشون... دو سال بیشتره که اتو مویی که دارم به برق نخورده چون باعث ریزش مو میشه، و شاید بیشتر از سه ساله که کفش پاشنه بلند نپوشیدم برا کارای روزمره ام چون هالوکس والگوس رو تشدید میکنه و کمر درد میاره! کتابخونه اتاقم فقط یه عروسک توشه که اونم یادگاریه و فقط توش کتاب دیده میشه،شاهنامه ای که یه روز خریدم که برا دکور رو شومینه بذاریمش، حالا از بس از تو قابش درش آوردم، قابش مثل جگر زلیخا جر وا جر شده! روی میزم هیچی نبود و همه چیز سره جاش بود! همه چیز مرتب بود و منظم. هرچند که از بچگی منظم و مرتب بودم ولی نظم حاکم به فضای اتاقم، دیشب، با 15 فروردین 92 خیلی فرق داشت... اینا نشانه های بزرگ شدگیه! نگران اون روزی هستم که دورمو نگاه کنم، یه عصا به دیوار تکیه داده باشم، نشسته باشم رو زمین و یه کاسه قرص مسکن و غیره جلو دستم باشه با یه لیوان آب،موهام سفید شده باشه و...شاید اونموقع دوباره تنها شده باشم یا شایدم دو نفری تنها شده باشیم، چشمم به در و گوشم به تلفن باشه که شاید خبری از کسایی بشه که یه زمانی دلخوشیم بودن! هرچند که مطمءنم تنهایی اونموقع تحملش از حالا سبک تر و راحتتره! ولی... نوجوان که بودم دورم پر بود! شاید 10 تا یا بیشتر رفیق فابریک داشتم ولی حالا از اونهمه آدم فقط 3 نفر مونده...! شاید اونموقع عقلم نمیرسید و با همه زود دوست میشدم شاید الان بد دل شدم و هر کسی رو راه نمیدم تو حریم خصوصی زندگیم، شاید... شایدم این حرفا به این پست ربطی نداشته باشه! خواستم بگم الان با وسواس بیشتری نسبت به خودم رفتار میکنم! 

پ.ن:حالا که به بیست و اندی سال گذشته ی عمرم نگاه میکنم میبینم چه اشتباهاتی داشتم...

  • ۳♤
    • عاصی ...
    • چهارشنبه ۱۶ فروردين ۹۶

    من این نحسی بی تو را کجا به در کنم ...؟

    امروز پرکارترین روز سال است برای من!

    باید گره از تمام سبزه های این شهر بازکنم،

    مبادا کسی تو را آرزو کرده باشد...!

    Photo by aasii

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • يكشنبه ۱۳ فروردين ۹۶

    با احتمال نابودی همیشگی...

    همیشه به اونهایی که در شهری غیر از شهر خودشون درس میخونن حسودیم می شد. نمیگم هیچوقت  و هرگز به هیچکس حسادت نکردم! به این دسته افراد شدیدا حسادت ورزیدم چونکه خودم همیشه و همیشه دوست داشتم در شهر دیگه ای تحصیل کنم. ولی حالا که بیشتر بهش فکر میکنم میبینم چهار سال زندگی کردن توی یه شهر دیگه در هر صورت دلبستگی هایی به دنبال خودش میاره، دلبستن به دوستان، اون شهر، خوابگاه و مسئولینش، یا حتی عاشق شدن و دلبستگی به جنس مخالف ... حالا فکر کن وصال صورت نگیره یا اونحا سره کاری نری و بعد از 4 سال برگردی شهر خودت و دیگه دوستات رو نبینی و اون شهر رو حتی دیگه بهش سر نزنی... خیلی آدم دلش تنگ میشه من خودم به شخصه احتمال نلبود شدنم هست در اینجور شرایطی! معتاد میشم! خودم میدونم!

    یکی از اساتید ما خودش مال یه شهره،لیسانس مشهد بوده، ارشد بابلسر، دکترا هماومده شهر ما میگه تبریزم بوده. اینجوری خیلی بده. شاید آدم تجربه زندگی تو شهرهای مختلف رو به دست بیاره ولی خب اگر آدمی باشه مثل من،افسردگی میگیره :( ولی دختر عمه جان میگن عادت میکنی به اینجوری زندگی پر رفت و آمدی ولی من خودم میدونم در رفت و آمد اول دق میکنم!

    خودم تویدو تا دانشگاه غیر از اینجایی که الانهستم بودم،یکیش ک شهر کوچیکی بود و همش دلم میخواست برگردم خونه خودمون ولی یکیش که خیلی شهر زیبایی بود و دوست داشتنی،هنوزم بعد از شش سال دلم میخواد برگردم اونجا!

    خدا برا هیچکس دل کندن نخواد!

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    یهویی،ریز و مجلسی،تبلیغ و بازاریابی:|

    +آقا قیمت این قالب های یخ چنده؟

    -این قالبهای یخ بسیار زیبا هستن، جنسشون فوق العاده است،یخ هایی در ابعاد و اندازه های بسیار مناسب تحویلتون میدن، از همه مهمتر که یخش خیلی سفت میشه...!

    + :|  یخش سفت میشه؟سفت تر از بقیه ی قالب ها؟ ○_○ 

    پ.ن:بعضیا دیگه نمیدونن چجوری بازار گرمی کنن :|

  • ۰♤
    • عاصی ...
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    بچه ی بیچاره چه گناهی کرده؟

    -ش چرا فش فشه های اونا بلندتر از مال توه؟

    +مامان پری چونکه مال اونا پونزده هزار تومنیه،مال من پنج تومنیه :/


    پسرک ریز نقشی که در تمام دعواها و مراحل طلاق پدر و مادرش حضور داشت و حالا حتی هفته ای یکبار هم مادرش را نمیبیند.با مامان پری مهمانی میرود،بازار میرود،مدرسه می رود... پسر نوجوان 13 - 14 ساله حتما حوصله اش کنار پدربزرگ و مادر بزرگ سالخورده اش سر میرود.نمیرود؟

    این دیگر چه رسمی است که ازدواج میکنند،یک مدت با هم زندگی میکنند،بچه می آورند، آخر سر هم طلاق میگیرند، بچه را می اندازند خانه ی پدربزرگ و مادربزرگ و می روند پی زندگی جدیدی...

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • شنبه ۱۲ فروردين ۹۶

    دل آدمو میسوزونن،روح آدمو می پوسونن...

    یه سری اتفاقا هستن،وقتی پیش میان،پشت بندش آدم دلش میسوزه،میشکنه،روحش خسته و نابود میشه،روحش میپوسه...

    یه آدمایی هستن که بعد از اونا حتی میترسی که به حرف زدن با بعضی های دیگه عادت کنی...

    بیایم ازون اتفاقا برای کسی پیش نیاریم،ازون آدما نباشیم...

  • ۰♤
    • عاصی ...
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶

    نرگس است جانم ♡_♡

    خوشحالی یعنی بعد از تمام شدن زمستان و رفتن فصل نرگس،توی خیابان و سوار ماشین ببینی چند ماشین ایستاده اند و در جعبه عقبشان را باز کرده اند و دارند نرگس میفروشند.عشق میکنی،جیغ میزنی و پدر را میفرستی گل بخرد ^_^
    توی هال که از کنارش رد میشوی بویش آدم را مست میکند...نرگس را میشود خرید،عطر نرگس همانی است که هست ولی کجایش خیلی ذوق دارد؟آنجا که هنوز خبر از آمدنش نداری ونمیدانی نرگس خانوم رسیده،نوبرانه اش را ازدست معشوق بگیری...
    عطر آن نرگس احتمالا با تمام نرگس های دنیا فرق دارد...
  • ۱♤
    • عاصی ...
    • جمعه ۱۱ فروردين ۹۶

    تو ماهی و من...


    Photo by aasii ^_^

  • ۱♤
    • عاصی ...
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶

    پاگشا

    دوست عزیزی داشت تعریف میکرد که برای مهمانی پاگشای فامیلشان دعوت کرده اند رستوران و یازده نفر مهمان داشته اند و با خودشان شدن پونزده نفر و رستوران نامرد هم برای این پونزده مهمان 1200000 تومان پول گرفته بخاطر یک شام!عایا زیاد نیست برای یک مهمانی شام و کلاس گذاشتن یک میلیون و دویست هزار تومان هزینه کنی؟!خب اون پول رو روی کادو میذاشتن و به عروس خانوم میدادن!بعدم مگر نه اینکه مهمانی پاگشا برای این است که بار اول دعوت کنی تا شخص تازه وارد از اون به بعد رویش بشود بیاید خانه ات؟!پس چرا دعوت میکنند رستوران؟!یعنی از اون به بعد اون شخص تازه وارد به فامیل هروقت خواست آن خانواده را ببیند باید برود توی اون رستوران؟!این میشود پاگشا به اون رستوران نه به اون خانه :|

    پ.ن:مخالف تجملات هستم

  • ۰♤
    • عاصی ...
    • پنجشنبه ۱۰ فروردين ۹۶

    تو را دال و واو و سین و ت دارمت...

    داشتم به این مهم فکر میکردم که شاید بهتر باشد به ازدواج سنتی فکر کنم.یک خانومی که از کمالات مادرم خوشش آمد،شخصیت پدرم را پسندید،یکدانه دختر بودنم به دلش نشست و اینکه فقط یک برادر دارم و سر خری ندارم به نظرش خیلی خوب و عالی آمد و دلش خواست که عروسش شوم و زن پسرش بشوم و زنگ زد به خانه مان و از مادرم اجازه خواستگاری آمدن خواست را قبول کنم و بنشینم درون اتاق و ده دقیقه با پسرش حرف بزنم و در این ده دقیقه سرم را بلند هم نکنم (یکبار این اتفاق افتاد هنوز که یادم می آید از خنده میخواهم منفجر شوم چون منه سر به هوا هنوز بخاطر اون ده دقیقه گردنم درد میکند  :دی ) و بعله را بگویم و بروم سر خانه زندگیم و هر وقت سر هر موضوعی بحثمان شد داماد بگوید تقصیر مادرم بود تورا برایم لقمه گرفت را بپذیرم و خیلی های دیگر.اما این مدل ازدواج را اصلا نمیپسندم.شاید بی احترامی بزرگی باشد به جسم و روحم...حتی خواستگاری پسره همسایه ی سرکوچه ای را هم نمیپسندم که قیافه مرا پسندیده و خواسته با من ازدواج کند.خیلی مسخره است خداییش!نیست؟!یکی از روی ظاهر کسی تصمیم بگیرد...تنها ابراز علاقه ای که به دلم نشست یکبار بود که شخصی گفت بار اول از تمرین حل کردنت پای تخته خوشم آمد،بعد از دعوایی که با دکتر ز کردی،بعدم وقتی که بهم گفتی "اگه از واحدی که برداشتی ناراضی هستی برو بیرون حذف کن و مزاحم درس ما نشو" اونموقع بود که نگاه کردم دیدم خیلی خوشگلی!شاید خوشگل نباشم ولی وقتی تندی کردن آدم به دل یکنفر بنشیند میشود راجبهش فکر کرد.ولی امان از این دل من که فقط مدل ابراز علاقه اش به دلم نشست نه خودش :( 

    از حرف اصلیم دور شدم!خلاصه که همسایه غلط کرده چشم چرونی میکنه!چشم برای دیدن است نه چراندن!ازونورم خانومی که تو آرایشگاه دختر پسند میکنی برا پسرت!گلدون برا لب طاقچه نمیخوای بخری!آدم بهش برمیخوره!سعی کنیم اینقدر راحت به خودمون اجازه ندیم که تو اینجور مساعلی بریم جلو و صحبت کنیم.سبک سنگین کنیم ببینیم طرف ممکنه قبول کنه یا نه؟!

    پ.ن:ازدواج سنتی خیلی بد است ×_× عاقبتش یا میشود زندگی زوری بخاطر حرف مردم به همراه طلاق عاطفی اگر هر دو طرف بدانند که چه سرشان آمده.یا میشود دعوا و طلاق راستکی،یا اینکه میبینی دختر خانوم با کلی نیاز مادی میرود خانه شوهر و همینکه دست و گردنش را طلا بگیرند برایش بس است و اعتراضی نمیکند اگر شوهرش نیازهای عاطفیش جایی دیگر برآورده شود که این برای جامعه فاجعه به بار می آورد.اگر هم اینجوری نشود و کنار هم باهم بسازند،الله وکیلی کلاس ندارد!یکی را برایت ببینند و تو باهایش عروسی کنی.خیلی ضایع است.آدم باید عاشق شود.عاشق واقعی.وقتی دیدی میتوانی برای طرفت جان بدهی،آنوقت به ازدواج با او فکر کن.نباید فکر و وقت و تنت را در اختیار کسی بگذاری که روحت با او نیست...

  • ۶♤
    • عاصی ...
    • دوشنبه ۷ فروردين ۹۶