أوینار

تو را دال و واو و سین و ت دارمت...

داشتم به این مهم فکر میکردم که شاید بهتر باشد به ازدواج سنتی فکر کنم.یک خانومی که از کمالات مادرم خوشش آمد،شخصیت پدرم را پسندید،یکدانه دختر بودنم به دلش نشست و اینکه فقط یک برادر دارم و سر خری ندارم به نظرش خیلی خوب و عالی آمد و دلش خواست که عروسش شوم و زن پسرش بشوم و زنگ زد به خانه مان و از مادرم اجازه خواستگاری آمدن خواست را قبول کنم و بنشینم درون اتاق و ده دقیقه با پسرش حرف بزنم و در این ده دقیقه سرم را بلند هم نکنم (یکبار این اتفاق افتاد هنوز که یادم می آید از خنده میخواهم منفجر شوم چون منه سر به هوا هنوز بخاطر اون ده دقیقه گردنم درد میکند  :دی ) و بعله را بگویم و بروم سر خانه زندگیم و هر وقت سر هر موضوعی بحثمان شد داماد بگوید تقصیر مادرم بود تورا برایم لقمه گرفت را بپذیرم و خیلی های دیگر.اما این مدل ازدواج را اصلا نمیپسندم.شاید بی احترامی بزرگی باشد به جسم و روحم...حتی خواستگاری پسره همسایه ی سرکوچه ای را هم نمیپسندم که قیافه مرا پسندیده و خواسته با من ازدواج کند.خیلی مسخره است خداییش!نیست؟!یکی از روی ظاهر کسی تصمیم بگیرد...تنها ابراز علاقه ای که به دلم نشست یکبار بود که شخصی گفت بار اول از تمرین حل کردنت پای تخته خوشم آمد،بعد از دعوایی که با دکتر ز کردی،بعدم وقتی که بهم گفتی "اگه از واحدی که برداشتی ناراضی هستی برو بیرون حذف کن و مزاحم درس ما نشو" اونموقع بود که نگاه کردم دیدم خیلی خوشگلی!شاید خوشگل نباشم ولی وقتی تندی کردن آدم به دل یکنفر بنشیند میشود راجبهش فکر کرد.ولی امان از این دل من که فقط مدل ابراز علاقه اش به دلم نشست نه خودش :( 

از حرف اصلیم دور شدم!خلاصه که همسایه غلط کرده چشم چرونی میکنه!چشم برای دیدن است نه چراندن!ازونورم خانومی که تو آرایشگاه دختر پسند میکنی برا پسرت!گلدون برا لب طاقچه نمیخوای بخری!آدم بهش برمیخوره!سعی کنیم اینقدر راحت به خودمون اجازه ندیم که تو اینجور مساعلی بریم جلو و صحبت کنیم.سبک سنگین کنیم ببینیم طرف ممکنه قبول کنه یا نه؟!

پ.ن:ازدواج سنتی خیلی بد است ×_× عاقبتش یا میشود زندگی زوری بخاطر حرف مردم به همراه طلاق عاطفی اگر هر دو طرف بدانند که چه سرشان آمده.یا میشود دعوا و طلاق راستکی،یا اینکه میبینی دختر خانوم با کلی نیاز مادی میرود خانه شوهر و همینکه دست و گردنش را طلا بگیرند برایش بس است و اعتراضی نمیکند اگر شوهرش نیازهای عاطفیش جایی دیگر برآورده شود که این برای جامعه فاجعه به بار می آورد.اگر هم اینجوری نشود و کنار هم باهم بسازند،الله وکیلی کلاس ندارد!یکی را برایت ببینند و تو باهایش عروسی کنی.خیلی ضایع است.آدم باید عاشق شود.عاشق واقعی.وقتی دیدی میتوانی برای طرفت جان بدهی،آنوقت به ازدواج با او فکر کن.نباید فکر و وقت و تنت را در اختیار کسی بگذاری که روحت با او نیست...

  • ۰ نظر
    • ئه وینار ...
    • دوشنبه ۷ فروردين ۹۶

    خستم

    فقط منتظر اینم که همه چیز تموم بشه...

  • ۰ نظر
    • ئه وینار ...
    • پنجشنبه ۱۹ اسفند ۹۵

    دقت کردین من چقدر کم پست میذارم؟!

    همین دیگه!

    فقط خواستم یه پستی بذارم وبلاگم کپک نزنه :دی

    ازین به بعد فعال تر میشم

    کامنتا رو هم تو وبلاگای خودتون میام جواب میدم.

    چقدر من خوبم چقققققققدر من به فکر حفظ این سنت دیرینه ی وبلاگنویسی هستم

    پ.ن:جدی جدی نذاریم وبلاگنویسی از بین بره

    پ.ن تر:یعنی کشته مرده ی اونی هستم که اومده تعداد دنبال کنندگان رو هم کپی کرده.احتمالا میخواسته ببینه من میفهمم یا نه؟!خدا شفا بده )شکلک خنده ی فراوان(

  • ۰ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۱۱ اسفند ۹۵

    ما مالک درصد خیلی کمی از دارایی هایمان هستیم...

    لیلا حاتمی:ما تو جوونی عاشق هم میشیم اما هی برا هم خطرناک تر...
    ما معتاد همیم،خیال می کنیم عاشقیم...
    "حکم" به کارگردانی مسعود کیمیایی

    ما خیلی وقتا معتاد میشیم،عادت میکنیم،دل نمی بندیم،وابسته میشیم.وابستگی از سره نیازه نه علاقه.یه وقتایی عشق اصلا وجود نداره بلکه فقط یه توهمه،یه خیاله.فکر میکنیم که عاشق ما شده اما فقط یک آن حواسش سمت ما پرت شده.فکر میکنیم صاحب چیزی هستیم در حالی که آن،امانتی بیشتر نبوده...ما در حقیقت تنها صاحب و مالک آن نسکافه ی داغ توی لیوان هستیم که وقتی به خانه می آییم بعد از یک روز شلوغ و یخ،گلویمان را تازه و توی دلمان را گرم می کند...

  • ۰ نظر
    • ئه وینار ...
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

    به وقت آشپزی

    معمولا از خوردن چیزهای جدید واهمه دارم.کلن میترسم مزه ها و خوردنی های جدید را تجربه کنم؛حتی اگر آن جدید یک نوع پاستا باشد برای من.اما این مدلش دیگر آنقدر در اینستاگرام و جاهای دیگر به من چشمک زد که دل به دریا زدم و دست به کار شدم و با یک سس من درآوردی پختمش.سسش را از طعم های آشنای خودم دوست،درست کردم که دیگر خیلی جدید نباشد.ولی خدایی نخندین!همون ماکارونی رشته خودمونه اطواریش کردن خخخخخ.حالا ببینین من که با یه فرم جدید ماکارونی اینقدر میترسم و نمیتونم باهاش کنار بیام،برم چین اونجا بخوام غذا بخورم...همون هفته اول از گرسنگی تلف میشم.اصن بخاطر همین غذاهاشونه که نمیرم اونجا مگر نه که اصن مشکل دیگه ای نیس ~_•
    روش هم کلی پنیر پیتزا ریختم ها!
    بدون پنیر که نمیشه^_^
  • ۳ نظر
    • ئه وینار ...
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

    هی ایجو^_^

    گرسنه ام شد،دلم غذا خواست.و نصفه شبی چی بهتر از اییییییییییین عزیزه دل؟ 

  • ۳ نظر
    • ئه وینار ...
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

    ما زن ها،قشنگ عجیبیم...

    - الیز: به ناهار دعوتم کن، فرانک.

    + فرانک: میل دارین ناهار بخوریم؟

    - خانوما از سوال کردن خوششون نمیاد.

    + ناهار رو با من بخورین.

    - چه از خودراضی.

    + من دارم میرم ناهار بخورم، اگه دوست دارید با من بیاین.


    دیالوگ فیلم "توریست" ساخته فلوریان هنکل فون دونرسمارک

  • ۲ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    چشمات قشنگن یاسه من

    خواب دیدم کور شده بود.کور نه؛چشماش،توی خواب پررنگ بود،کم رنگ بود،چشماش،توی خواب از بقیه ی عناصر خوابم درشتتر و مشخص تر بود.شاید از اول تا آخرش رو چشمای اون دختر بچه متمرکز بود.دختر بچه ای که تا حالا ندیدمش ولی از تاریخ تولدش،اسمش،همه چیش خبر دارم ولی تا امشب ندیده بودمش.یه سالی میشه که اون بچه وجود داره ولی من تاحالا ندیده بودمش اما خوابشو دیدم.خودش نه،چشماش.چند روز بعد توی خیابون مامان عین خوابمو برام تعریف کرد.وسط بلوار خشکم زد.خوابامون عین هم بود.همزمانم دیده بودیمشون.اولش که خشک شدم،بعدش گفتم یعنی ممکنه چیزی که دکترا گفته باشن درست از آب دراومده باشه و ...؟بعد گفتم نه بابا چیزی نیست انشاالله که خیره... تا امشب توی اینستاگرام،تو پیج یه نفر یه دختر بچه دیدم.میخندید،چشماش دوست داشتنی ترین قسمت صورتش بود.صاحب پیج رو شناختم.دختر بچه همونیه که 11 ماهشه و من امشب برا بار اول توی فضای مجازی عکسش رو دیدم.محو تماشای عکس بودم که دیدم صفحه ی تبلتم از اشک خیس شده ... چشماش ... بعد گفتم پس اونقدرام که فکر میکردم بی اهمیت نیست این بچه ... خدایا به چشماش رحم کن ...

  • ۱ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    همین الان،یهویی

    گرسنمه

    هیچی هم جز بیسکویت ساقه طلایی و شیر نداریم که آماده باشه من بخورم.

    این چه زندگی ایه؟

    یخچاله پره سبزی خامه.هیچکدومو نمیشه خورد

    واقعا که

    اه

    پ.ن:میخوام برم یا پیلاتس یا یوگا.میگن برا کناره ورزشی که من میکنم خوبن هفته ای یه جلسه.امروز تو باشگاه کم مونده بود با یه خانومه دعوام بشه.هی میگفت زمان صفویه شهرک مسکن و تعاون تو کرمانشاه بوده اینقدرم پافشاری میکرد که انگار اون زمان خودش حضور داشته.آخرش گفتم خانومم،خوشگلم،بی شعور،دوره صفویه کرمانشاه نهایتش تا بلوار یه روستایی چیزی بوده.اینور تر زمان قار شده شهر.شهر اصلی پای کوههای طاق بستان بوده ولی بازم به خوردش نرفت که نرفت.من نمیدونم اینایی که کلاس پنجمم به زور گرفتن چطوری با این اعتماد به نفس تو مجامع عمومی اظهار نظر میکنن و این اطلاعات غلطشون رو چطور روشون میشه که بیان کنن!والا به قرعان من داده های صحیح و اطمینانیم رو هم روم نمیشه تو جمع بگم!بعضیا چه اعتماد به نفسی دارن...:|

  • ۲ نظر
    • ئه وینار ...
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵

    خوشش اومد... ♡_♡

    مثل وقتی که میری برای عزیزترینت کاموا میخری که شالگردن ببافی و هی دلهره داری که نکنه از رنگش خوشش نیاد و آخر کار وقتی داری ریشه هاشو میزنی یه پیام میدی... :

    +ببین شالگردنم خوشرنگه؟

    -خیلی خوشرنگه

    رنگ سال 2017


    اونوقت انگار یه سطل آب که بریزن رو آتیش،دلشوره و دلهره و همه اش تموم میشه،با خیالت راحت بهش عطر خودتو میزنی و منتظر میشی...

    پ.ن:داشتن یه آدمایی که به خاطرشون چشم و کمر و گردنتو تا چند روز به درد بیاری و براشون وقت بذاری،حس خوبی به آدم میده ^_^

  • ۱ نظر
    • ئه وینار ...
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵