أوینار

ما مالک درصد خیلی کمی از دارایی هایمان هستیم...

لیلا حاتمی:ما تو جوونی عاشق هم میشیم اما هی برا هم خطرناک تر...
ما معتاد همیم،خیال می کنیم عاشقیم...
"حکم" به کارگردانی مسعود کیمیایی

ما خیلی وقتا معتاد میشیم،عادت میکنیم،دل نمی بندیم،وابسته میشیم.وابستگی از سره نیازه نه علاقه.یه وقتایی عشق اصلا وجود نداره بلکه فقط یه توهمه،یه خیاله.فکر میکنیم که عاشق ما شده اما فقط یک آن حواسش سمت ما پرت شده.فکر میکنیم صاحب چیزی هستیم در حالی که آن،امانتی بیشتر نبوده...ما در حقیقت تنها صاحب و مالک آن نسکافه ی داغ توی لیوان هستیم که وقتی به خانه می آییم بعد از یک روز شلوغ و یخ،گلویمان را تازه و توی دلمان را گرم می کند...

  • ۰ نظر
    • ئه وینار ...
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

    به وقت آشپزی

    معمولا از خوردن چیزهای جدید واهمه دارم.کلن میترسم مزه ها و خوردنی های جدید را تجربه کنم؛حتی اگر آن جدید یک نوع پاستا باشد برای من.اما این مدلش دیگر آنقدر در اینستاگرام و جاهای دیگر به من چشمک زد که دل به دریا زدم و دست به کار شدم و با یک سس من درآوردی پختمش.سسش را از طعم های آشنای خودم دوست،درست کردم که دیگر خیلی جدید نباشد.ولی خدایی نخندین!همون ماکارونی رشته خودمونه اطواریش کردن خخخخخ.حالا ببینین من که با یه فرم جدید ماکارونی اینقدر میترسم و نمیتونم باهاش کنار بیام،برم چین اونجا بخوام غذا بخورم...همون هفته اول از گرسنگی تلف میشم.اصن بخاطر همین غذاهاشونه که نمیرم اونجا مگر نه که اصن مشکل دیگه ای نیس ~_•
    روش هم کلی پنیر پیتزا ریختم ها!
    بدون پنیر که نمیشه^_^
  • ۳ نظر
    • ئه وینار ...
    • شنبه ۲۳ بهمن ۹۵

    هی ایجو^_^

    گرسنه ام شد،دلم غذا خواست.و نصفه شبی چی بهتر از اییییییییییین عزیزه دل؟ 

  • ۳ نظر
    • ئه وینار ...
    • دوشنبه ۱۸ بهمن ۹۵

    ما زن ها،قشنگ عجیبیم...

    - الیز: به ناهار دعوتم کن، فرانک.

    + فرانک: میل دارین ناهار بخوریم؟

    - خانوما از سوال کردن خوششون نمیاد.

    + ناهار رو با من بخورین.

    - چه از خودراضی.

    + من دارم میرم ناهار بخورم، اگه دوست دارید با من بیاین.


    دیالوگ فیلم "توریست" ساخته فلوریان هنکل فون دونرسمارک

  • ۲ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    چشمات قشنگن یاسه من

    خواب دیدم کور شده بود.کور نه؛چشماش،توی خواب پررنگ بود،کم رنگ بود،چشماش،توی خواب از بقیه ی عناصر خوابم درشتتر و مشخص تر بود.شاید از اول تا آخرش رو چشمای اون دختر بچه متمرکز بود.دختر بچه ای که تا حالا ندیدمش ولی از تاریخ تولدش،اسمش،همه چیش خبر دارم ولی تا امشب ندیده بودمش.یه سالی میشه که اون بچه وجود داره ولی من تاحالا ندیده بودمش اما خوابشو دیدم.خودش نه،چشماش.چند روز بعد توی خیابون مامان عین خوابمو برام تعریف کرد.وسط بلوار خشکم زد.خوابامون عین هم بود.همزمانم دیده بودیمشون.اولش که خشک شدم،بعدش گفتم یعنی ممکنه چیزی که دکترا گفته باشن درست از آب دراومده باشه و ...؟بعد گفتم نه بابا چیزی نیست انشاالله که خیره... تا امشب توی اینستاگرام،تو پیج یه نفر یه دختر بچه دیدم.میخندید،چشماش دوست داشتنی ترین قسمت صورتش بود.صاحب پیج رو شناختم.دختر بچه همونیه که 11 ماهشه و من امشب برا بار اول توی فضای مجازی عکسش رو دیدم.محو تماشای عکس بودم که دیدم صفحه ی تبلتم از اشک خیس شده ... چشماش ... بعد گفتم پس اونقدرام که فکر میکردم بی اهمیت نیست این بچه ... خدایا به چشماش رحم کن ...

  • ۱ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۱۳ بهمن ۹۵

    همین الان،یهویی

    گرسنمه

    هیچی هم جز بیسکویت ساقه طلایی و شیر نداریم که آماده باشه من بخورم.

    این چه زندگی ایه؟

    یخچاله پره سبزی خامه.هیچکدومو نمیشه خورد

    واقعا که

    اه

    پ.ن:میخوام برم یا پیلاتس یا یوگا.میگن برا کناره ورزشی که من میکنم خوبن هفته ای یه جلسه.امروز تو باشگاه کم مونده بود با یه خانومه دعوام بشه.هی میگفت زمان صفویه شهرک مسکن و تعاون تو کرمانشاه بوده اینقدرم پافشاری میکرد که انگار اون زمان خودش حضور داشته.آخرش گفتم خانومم،خوشگلم،بی شعور،دوره صفویه کرمانشاه نهایتش تا بلوار یه روستایی چیزی بوده.اینور تر زمان قار شده شهر.شهر اصلی پای کوههای طاق بستان بوده ولی بازم به خوردش نرفت که نرفت.من نمیدونم اینایی که کلاس پنجمم به زور گرفتن چطوری با این اعتماد به نفس تو مجامع عمومی اظهار نظر میکنن و این اطلاعات غلطشون رو چطور روشون میشه که بیان کنن!والا به قرعان من داده های صحیح و اطمینانیم رو هم روم نمیشه تو جمع بگم!بعضیا چه اعتماد به نفسی دارن...:|

  • ۲ نظر
    • ئه وینار ...
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵

    خوشش اومد... ♡_♡

    مثل وقتی که میری برای عزیزترینت کاموا میخری که شالگردن ببافی و هی دلهره داری که نکنه از رنگش خوشش نیاد و آخر کار وقتی داری ریشه هاشو میزنی یه پیام میدی... :

    +ببین شالگردنم خوشرنگه؟

    -خیلی خوشرنگه

    رنگ سال 2017


    اونوقت انگار یه سطل آب که بریزن رو آتیش،دلشوره و دلهره و همه اش تموم میشه،با خیالت راحت بهش عطر خودتو میزنی و منتظر میشی...

    پ.ن:داشتن یه آدمایی که به خاطرشون چشم و کمر و گردنتو تا چند روز به درد بیاری و براشون وقت بذاری،حس خوبی به آدم میده ^_^

  • ۱ نظر
    • ئه وینار ...
    • پنجشنبه ۷ بهمن ۹۵

    خسته ام...

    یک تنه اندازه ی هزار تا آدم خسته ام.

    دلم یک خواب عمیق میخواهد

    از آنها که صبح وقتی بیدار شدم،

    ببینم

    کنار قاب عکسم یک تکه روبان سیاه چسبانده اند...

    دلم یک تمام شدن میخواهد

    یک تمام شدن درست و حسابی

    یا من تمام شوم

    یا این روزهای عذاب آور...


  • ۳ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۲۹ دی ۹۵

    پیدا شو...

    •••
  • ۲ نظر
    • ئه وینار ...
    • جمعه ۲۴ دی ۹۵

    بهش احترام بذاریم...

    توی تاکسی راننده ی تاکسی یه اسکناس پاره رو در حال رانندگی به فجیع ترین وضع ممکن کج و کوله به هم میچسبونه.هم حواسش از رانندگی پرت میکنه و هم سرمایه مملکتو از بین میبره.یه پنج هزار تومنی که دست راننده تاکسی میده 4500 تومن پول پاره پوره دست آدم میدن که اندازه 8000 تومن چسب بهشه...نمیدونم چرا تو مملکت ما کسی به پول احترام نمیذاره.بخاطرش سره همو کلاه میذارن از کله ی صبح زحمت میکشن تا آخر شب ولی وقتی دستشون به خود اسکناس میرسه مچاله اش میکنن میچپونن تو جیبشون،روش شماره تلفن مینویسن،پاره اش میکنن و ... آقا چیزی رو که برا به دست آوردنش اینهمه بدبختی کشیدی بهش احترام بذار.ما سالیانه کلی هزینه چاپ اسکناس میکنیم.پس بیایم این اسکناسای بیچاره رو داغون نکنیم :|
  • ۳ نظر
    • ئه وینار ...
    • چهارشنبه ۸ دی ۹۵