یه وقتایی یه دنیا کار ریخته رو سرت برای انجام دادن ولی دا و دماغ انجام دادن هیچ کاریو نداری.صبح ها تا ساعت دوازده ظهر میخوابی و بازم ساعت دو به خواب بعد از ظهرت میپردازی.دلت تنگ میشه،میگیره،بغض میکنی ولی اشکتم دیگه درنمیاد.یه دنیا اتفاق جدید تو زندگیت افتاده ولی حوصله ی تعریف کردن یکیشم برای مادرت نداری.اینجور حس و حالی اسمش چیه؟!احسان خواجه امیری یه آهنگ داره که میگه شاید مُردَم حواسم نیست!حالا شاید اسم این حال من مردگی باشه!زنده ی مرده،مرده ی متحرک،یا به قولِ ما کرمانشاهیا مُردِزِما!الان بنده یه چیزی تو اون مایه هام.پونزده برگه جزوه یا به عبارتی سی صفحه جزوه رو از دیشب تا حالا تموم نکردم!!!واقعا حالم از رُکودی که به زندگیم افتاده بهم میخوره.نمیدونم دیگه باید چه بکنم که از این حس و حال دربیام و تصمیم هایی رو که میگیرم عملی کنم...


میزنم عینک به چشمم

درس میخوانم

ولی...

پنج ساعت روی یک خط مانده ام در فکرِ تو...