فیلم خوابگاه دختران فیلمیه که کمتر کسی از هم سن و سالای من اونو ندیده باشه.واقعا فیلم قشنگ و جالبی بود چون علاوه بر تصویرها و هنرپیشه های فیلم بار معنایی و محتوایی زیادی هم داشت.خیلی مشکلات و مسائل رو به خوبی بیان کرد.من واقعا دوستش داشتم و دارم.امروز بعد از شاید سه سال نشستم و این فیلم رو اگر اغراق نکنم،برای بار هزارم دیدم.اما ایندفه خیلی دقیق تر دیدم و یه قدم از جن و خرافه و دیدگاه عامه،جلوتر رفتم.حالا که شاید پخته تر شدم و دیدم باز شده،وقتی خودمو جای شخصیت اصلیش میذارم و باهاش همزاد پنداری میکنم،میبینم تو زندگی منم همچین مشکلی هست،همچین قاتلی دنبالِ منم هست که میخواد جونمو بگیره،جوونیمو تباه کنه و همه چیزو نابود کنه.تو زندگی هر آدمی هزاری مشکل پیدا میشه ولی فقط و فقط یه چیزِ که ما آدما رو یا بهتره فقط از جانب خودم بگم،منو از پا درآورده،و اون چیز،هیچی نیست جز خودم...خودمم که قوی نبودم و دربرابر مشکلم زانو زدم و خیلی شیک و مجلسی بهش گفتم تسلیم...تو بُردی!!!خودم بودم که بهش قدرت دارم،بهش میدون دادم که تاخت و تاز کنه و پیش ببره هدفشو؛خودم بودم که محکم واینسادم جلوشو نگفتم که من همونیم که به هرچی که میخواست می رسید و هیچکسم نمیتونست جلوی پیشرفتشو بگیره...

وقتی به زندگی از یه دیدِ دیگه نگاه میکنم،متوجه میشم که میشه که راحت مسیری رو که دارم میرم میتونم تغییر بدم و میتونم جوری عوضش کنم که منتهی بشه به اون مقصدی که میخوام.نه اینکه برم اون جایی که سرنوشتم میگه.باید توی زندگیم قوی باشم و محکم.نباید اینقدر ساده نتیجه ی بازی زندگیمو واگذار کنم به بقیه و اجازه بدم هرچی میخواد بشه،بشه...

یادمه موقع دیدن اون فیلم،یکی بهم گفت ببین،شیرین ترسید و رفت و بلایی سرش نیومد اما رویا نترس بود و اینهمه بلا سرش اومد؛پس آدم نباید اینقد نترس باشه.حتی اونموقع هم نتونستم این حرفو قبول کنم اما‌تا حدودی روی زندگیم اثر گذاشت و باعث شد یه جاهایی بترسم و جا بزنم.اما حالا دیگه نمیخوام هیچوقت و هیچ کجا بترسم و از حقم بگذرم...رویا نترسید و آخرش قاتل رو از بیخ و بُن نابود کرد ولی شیرین فقط ازش فرار کرد...پس منم هیچ وقت فرار نمیکنم از مشکلات زندگیم.همیشه باهاشون میجنگم و از بین میبرمشون.من ثابت کردم که میتونم از پس خیلی سختیا بر بیام...