حس میکنم یه وقتایی،یه جاهایی،سرِ یه مسائلی باید گذشت،باید بیخیال اون چیزی که میخوای بشی و فراموشش کنی،باید از همه چیز و همه کس دست بکشی و مثل یه ماشین بشی،مثل یه آدم آهنی بی احساس بشی و فقط عمرتو بگذرونی.فقط سعی کنی تو همه چیز بهترین بشی و فقط و فقط و فقط یه لبخندِ سرد بزنی برای خالی نبودنِ عریضه.اونم برای اینکه راجبت پچ پچ نکنن و نشی نقل و نباتِ دهنِ مردم.

یه وقتایی باید بری،گذر کنی،که شاید باید طرفت اون چیزی که با تمام وجود برای به دست آوردنش جنگیدی.جنگیدی و از همه چی مایه گذاشتی که به دستش بیاری ولی نشد.مثل ماهیگیری که صبح تا غروب کنار رودخونه منتظر وایمیسه که ماهیِ کمیاب و دلخواهشو بگیره و وقتی موفق میشه،ماهی از دستش لیز میخوره و میوفته تو آب...و اون ماهیگیر با ناامیدی تمام از غروب تا سیاه شدن کاملِ آسمون میشینه و به راهی که ماهیش از اون رفته نگاه میکنه...

خیلی سخته از دست بدی چیزی رو که یه زمانی برات یه رویا بود،هیچوقت حتی به خودت اجازه نمیدادی به داشتنش فکر کنی،بعد یهو به صورت کاملا باور نکردنی به دستش میاری اما بخاطر هیچ دوباره از دستش میدی.اونوقته که فقط میشینی و با خواب و خیال اون روزا که داشتیش زندگی میکنی.شب تا صبح،صبح تا شب...ولی بدتر و سختتر از اینم هست.اینکه مطمئن بشی که دیگه هیچ امیدی نیست و تو باید تا آخرِ این راه با یه لبخندِ مصنوعی و ساختگی بری جلو و شاید...جلو هم نمیری!درجا میزنی ولی مجبوری که باشی،چون راه دیگه ای نداری.باید مثل یه ماشین زندگی کنی.زندگی که نه!مردگی کنی...باید باشی که یه وقت...