چند روزیه که دست زدم به تماشای فیلمهای قدیمی.قدیمیه قدیمی که نه؛ در حد ده پونزده سال پیش.فیلم زن دوم بدجور با روح و روانم بازی کرد.نامردیه.چرا یه نفر باید بره،دور خودشو بزنه و بعد هم برگرده و جاش سفت تر از سابق باشه؟درسته که بهرام دوستش نداشت و زندگیش بی عشق بود ولی به خواسته اش رسید...ولی زن دومش باخت...

باختن توی یه رابطه ی عاطفی سخت ترین باختیه که یه زن میتونه تجربه اش کنه.آدم یه جایی پشتش خالی میشه،دنیاش خالی میشه،زندگیش...همه چی...بعد دل میبنده به یه شخص ثالث،اون آدم میاد تو زندگیش و همه ی زندگیشو پر میکنه،بعد اگه اون آدم بره،اون مرد بره،زنه ویران میشه به معنیه کاملِ کلمه.جوری میشکنه که هیچ شکسته بندی نمیتونه ترمیمش کنه،هیچ چینی بندزنی نمیتونه چینی قلبشو بند بزنه...

البته این برداشت من به عنوان یه شخص سو‌مه.آدمی که از بیرون به یه رابطه نگاه میکنه.ممکنه توی ماجرا اینجوری نباشه و من زیادی شلوغش کردم ولی بازم به نظر من شکست عشقی سخته×_×