توی این تابستون یه کار تابستونی رو شروع کردم که میخواستم صد در صد نتیجه اش باب میل خودم بشه.نهایت تلاشم رو کردم و نشتم و به نتیجه نگاه کردم.اما نتیجه فقط پنجاه درصدش اونی شد که من میخواستم.اون پنجاه درصد دیگه به صورت کامل و صد در صد به فنا رفت!بعد از دریافت نتیجه،دو روز رو به فجیع ترین وضع ممکن گذروندم و همش خودمو سرزنش کردم و هی غر زدم و اینقدر غر زدم که حالا خودمم از خودم شاکی هستم!چرا سر یه مساله ی بی ارزش اینقدر خودم رو اذیت کردم؟همه گفتن عاصی جان میگذره،فدای سرت،دایورت کن!ولی من طبق معمول همیشگی سختش کردم.اینقدر سخت که تو این دو روز به اندازه ی دو سال پیر شدم.اما حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم قرار نیست همیشه همه چیز اونجوری پیش بره که من میخوام،همه اون کاری رو انجام بدن که من میگم،همه چیز اون جوری بشه که من تصمیم گرفتم...البته این خوبه که زندگیم باب میلم پیش بره اما یه وقتایی اونی نمیشه که من میخوام،یه وقتایی فرمون از دستم در میره و...میزنم جاده خاکی و تا بتونم خودمو جمع و جور کنم و برگردم به مسیر اصلی،یکم طول میکشه و ممکنه تا برگشتن به مسیر اصلیم،یه چیزایی رو از دست بدم،بالاخره هر قصور و کوتاهی ای،یه هزینه ای داره و پرداخت کردن این هزینه اجتناب ناپذیره.باید هزینه ی اشتباهتو پرداخت کنی که شاید کمی تنبیه بشی و سرت به سنگ بخوره.گاهی وقتا هم این سر به سنگ خوردنه بد نیست و باعث بیداریه آدم میشه و خدا کنه من بیدار بشم و چه بد شانسی بزرگیه که اگه با وجود پرداخت هزینه ی به این سنگینی،باز هم بیدار نشم و کماکان توی خاکی برم.اونوقته که هیچ نتیجه ای اونی نمیشه که من میخوام...


×هوا یه کمکی سوز پاییز به خودش گرفته؛نسکافه شبا می چسبه ^_^