یه حرکتی هست که خیلی قشنگ و خواستنیه تو فصل پاییز.همه دلشون میخواد این کارو انجامش بدن اما منی که خیلی امتحانش کردم...میگم خیلیم خوب نیست!اتفاقن خیلی هم عذاب آوره...

پیاده روی و قدم زدن تنهایی با یه هدفن توی گوش و خش خش برگا زیر پاهات...

این حرکت تنهاییش مساویه با شکنجه.درآورترین کارِ دنیاست.مخصوصا وقتی یه نمِ بارونی هم بزنه که دیگه بدتر...تو این وضعیت آدم فقط دلش میخواد تاکسی سوار شه و برگرده خونه.حتی مسیر کوچه هم طولانی میشه.آسفالت کفِ کوچه به تو و تنهاییات دهن کجی میکنه.تو خیابون هر دو نفری رو که میبینی و از کنارت رد میشن و میخندن،حس میکنی دارن به تو و تنهاییت میخندن.به تنها شدنت...

عاشق پاییز بودم،عاشق شهریور و انارای نرسیده اش.بوی پاییز و قاصدک ها یا همون تنبل خبر کن هایی که خبر از رسیدن پاییز میدن...اما حالا،باد که میاد،مامان که میگه باید شکر بخرم که پاییز فصل مربا گرفتنه،اسم پاییز که میاد دلم میگیره،زمین زیر پام دیگه جاذبه نداره و منو سمت خودش نمی کشه...دلم میخواد چشمامو ببندم،باز کنم اولِ دی باشه،نه!اولِ فروردین باشه؛نه!!فروردینم نه!!چشمامو ببندم و ببینم اولِ تیرِ...آره!بعضی آدما تو همه ی ماه ها و فصل های سال یادشون جریان داره...هر لحظه،هر ثانیه هستن و ... تو هم فقط نفس میکشی که از رفتنت دلِ مادرت نشکنه...


توضیح عکس:کار خودم.نمایی از پارک کوهستانِ شهرِ من