توی خیابان با مادر بودیم که از جلوی یکی از مسافرخانه های شهر رد شدیم.یک تلویزیون ال سی دی نمیدونم چند اینچ به دیوار بود و هفت هشت تا آقای جوان به صورت نیم خیز روی صندلی هایشان جلویش به ردیف نشسته بودند و داشتند تماشا میکردند و چقدر هم هیجان زده نگاه میکردند!بعله!فوتبال بود.صحنه ی بسیار بسیار خنده داری بود.آقا پسرهای شیک و مرتبی که در خیابان بمب کنارشان منفجر شود برنمیگردند ببینند چه بوده که مبادا ژستشان خراب شود،با خنده دارترین وضع ممکن داشتند داد و فریاد میکردند و فوتبال نگاه میکردند.یا همین سه دقیقه ی پیش برادر گرامی که از فرط خستگی نا نداشت بگه یه لیوان آب دستم بدین!یهو با دیدن صحنه ای از فیلم سریع و خشن از جا پرید و عربده کنان جامه بدریدندی و فریاد برآورد که این ماشینه دیفرانسیل جلوس ها... :| و تمام اعضای خانواده جملگی پوکر فیس شدیم.
یاد خودم افتادم که وقتی به مغازه ی نمایندگی فلورمار میرسم چطوری عنان از کف میدم و توی هر وضعیتی که باشم خودم رو جلوی ویترین لاک و رژلب هاش تیکه پاره میکنم :دی 
خلاصه که علاقمندی هر آدمی یه چیزه.و وقتی هم که به یه چیزی بیش از اندازه علاقمند باشیم،وقتی بهش برسیم،خودمون میشیم.خوده خوده خوده واقعیمون.اگه اون محبوب یه خوراکی باشی هرچقدرم توی حفظ ظاهر توانا باشی،وقتی بهش میرسی،توی دلت بازم با ذوق میخوریش،اگه معلم مورد علاقه ات باشه،وقتی میرسی بهش خود واقعیتو بهش نشون میدی،اگه بست فرندت باشه و خعلی دوستش داشته باشی و باهاش ندار باشی،وقتی بهش برسی هیچی زندگیتو سانسور نمیکنی و دیگه از ناز و اداهای وقت عادیت خبری نیست و خودتی و همه ی درد دلاتو بهش میگی...مثل خوده من که الان به عشقم رسیدم و سره شام مثل دایناسور برنج و تن ماهی خوردم :دی دوستش دارم دیگه!در برخورد باهاشم خودم بودم  ^_^