داماد بیکار بود خرج زندگیشان را از مادر و پدر بزرگش میگرفت.البته تا حدودی نازپرورده هم بود.کمی سوسول بارش آورده بودند.دختر هم از خانواده ی مرفهی بود و در خانه ی پدری طعم بی پولی را هرگز نچشیده بود و حالا در زندگی متأهلی ای که کاملا یهویی توی آن افتاده بود،مشخص بود که اصلا احساس خوشبختی نمیکند.اما بازهم با این وجود آبروداری می کرد و نمیگذاشت کسی از واقعیت زندگیَش بویی ببرد...به دفعات زیادی منزل ما دعوت شد و خواست به قول معروف دعوت را پس بدهد.یک شب شام دعوتمان کرد و با کمال تعجب دیدیم که عجب تهیه و تدارکی دیده عروس خانوم!حسابی شرمنده مان کرده بود.دستپختش هم که حرف نداشت؛واقعا عالی،سنگ تمام گذاشته بود.اما با توجه به چیزی که ما از داماد دیده بودیم،مطمئناً تمام چیزی بود که در منزل داشته بود...حالا که سه سال است آن زندگی از هم پاشیده و آن دختر(شاید کمی ساده بود و زبان و قلبش یکی بود،مثل من،ولی من با نظر بقیه مخالفم که میگویند خل بود...حالا راجب این بعد قضیه مفصلن صحبت میکنم!)بیوه و تنها شده و آن پسر یک ماه بعد از طلاقشان دوباره ازدواج کرده و ...خواستم بگویم زندگی متاهلی فقط به خودِ آدم مربوط است و تحت هیچ شرایطی نباید از سختیهایش به کسی بگوییم.خصوصی است.مال خودمان است تمام رازهایش...چون فقط باعث سو استفاده ی افراد سودجو و فرصت طلب میشود بازگو کردنش.

روزی اگر متأهل شوم و شوهرم بی پول باشد هیچوقت نمیگذارم هیچکس بفهمد که ما نان شب نداریم بخوریم ^_^ البته اینکه هی بکشی از سختیهای روزگار و دَم نزنی میشود حکایت مادر جانِ من و فقط باعث فرسایش روح و روان خود آدم میشود اما باز هم با هر وجود!مسائل اینجوری(مالی)چه در زمان مجردی و چه در زندگی متأهلی شخصی است و آدم نباید بگذارد کسی بفهمد که بی پول است.

دیگر اینکه عکس!از غذای آن شب گفتم و دسپختِ آن بانو،گفتم چرا از هنرمندی خودمان سخن به میان نیاوریم؟ ~_• این خورشت خلال را چند روز پیش با دستان هنرمند خودمان پختن کردیم.خیلی هم خوشمزه،خیلی هم عالی.غذای محبوب شهرمان.میگن تو کرمانشاه پنجاه درصد طلاق ها بخاطر خورشت خلاله!دخترا بلد نیستن درست کنن،زندگیشان دوام نمیاره.والا راس میگن.هیچی با خورشت خلال نمیتانه رقابت کنه ;-)