یه اتفاقایی تو زندگی آدم از نشدنی هاست.کائنات و انرژی مثبت و بخوای میشه و اینا همه دری وری هستن؛حرف چِرتن...یه چیزایی رو هرچی بیشتر بخوای ازت دورتر میشن...دور و دورتر.میرن اون بالا میشینن و بهت دهن کجی میکنن.تو هم که تمام آینده ات رو توی اون میدیدی،میشینی و با حسرت روزای نداشتنشو میشمُری و همش میپرسی چرا نشد؟من که همه ی تلاشمو کردم،من که از همه چیم گذشتم،من که...بعد با خودت میگی تو آره!ولی اون بالا سریه،نه...اون نخواست،اون ندید،اون نشنید...سرِ یه اتفاقایی آدم له میشه،پودر میشه و باد ذره ذره وجودشو میبره پخش میکنه،دیگه ام سرِ پا نمیشه...