زل بزنی توی قهوه ایِ چشمانش و حرف بزند،بگوید و بگوید و تو هیچ نشنوی.مکان،زمان،همه می ایستند و تماشا میکنند این لحظه را،این باهم بودن را،این توی با من و‌ این منِ بی تو را...این توی خالی از هرگونه خواستنِ من...حرف بزنی،بگویی و بگویی و من هیچ نفهمم از کلماتت و فقط آهنگِ خوشِ کلامت،زنگِ صدایت بنشیند روی تک تک ذرات وجودم و من مست شوم...مست شوم از شنیدنِ صدای خوش آهنگت...زور میزنم که جمع کنم حواسم را به گفته هایت،به کلماتی که بر زبان جاری میکنی،که در آورم از تهِ این نگاه چیزی برای آرام کردنِ این دلِ گیر...گیر پیش قلبِ شکسته ات اما...نیست؛هیچ چیزی از تو برای من نیست.نه نگاهی نه گرمی دستی،نه تپش قلبی و نه حتی کلامی که خوش کنم دلم را به آن... .راستی آن روز که تعریف میکردی از سیمای خوشم،چه در دلت میگذشت...؟

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن...