یه چیزایی دیدم،یه حرفایی شنیدم و یه چیزایی رو حس کردم از ظلم یه آدمایی یه آدم که به تنهایی زندگی هزاران هزار آدم رو به فنا داده...چطور ممکنه یه نفر بتونه،اجازه پیدا کنه،این حق رو داشته باشه که با زندگی و جون آدمای دیگه بازی کنه؟برا زندگی دیگران تصمیم بگیره و بخاطر حرف زدن،بخاطر خواستن و ابرازِ عقیده و بیانِ نظر،آدمای دیگه رو ... واقعا نمیدونم چرا؟تو کله ی اینجور آدما چی میگذره؟مغزشون چه رنگیه؟تو سرشون به جای مغز چیز دیگه ایه؟شرف دارن؟آدمن یا فقط قالبِ آدما رو دارن؟چرا خدا دربرابرِ اینهمه ظلم و زور سکوت میکنه؟مامان میگه خدا که نمیتونه بالا سرِ تک تک آدما وایسه،بهشون عقل داده که درست و غلط رو تشخیص بدن.ولی من میگم خدا ...چرا؟!بالا سرِ تک تکمون نمیخواد وایسی.وقتی میبینی عقلی که به بنده هات دادی درست عمل نمیکنه،وقتی میبینی اینهمه نامردی هست،وقتی میبینی یه نفر میتونه زندگی چندین نفر رو نابود کنه چرا هیچ کاری نمی کنی؟چرا هیچ عکس العملی نشون نمیدی؟چرا سکوت میکنی؟یه مرد هزار نفر رو اعدام میکنه و بعد از اون زندگی تمام بازمانده ها عوض میشه.هیچکس اون آدم سابق نمیشه،هیچکس به زندگی عادی برنمیگرده...مسئول اینهمه ظلم و ستم کیه؟خدایا حواست هست؟!میبینی داره چی میشه؟میبینی داره چی میگذره؟

یه زن یه روز به سرش میزنه یه نفرو سرِ کار بذاره و بازی بده،اون مرد دیگه به زندگی عادی برنمیگرده و یه روز هوس میکنه همین بلا رو سرِ یه دختر دیگه بیاره و اون دختر نابود میشه و ممکنه همون بلا رو سرِ یه بینوای دیگه بیاره و این چرخه همینجوری تکرار میشه و چه زندگیا که این وسط نابود نمیشن...

خدایا تو کله ی بعضی آدمات چی میگذره...؟