-تا حالا شده بری جلوی آینه به خودت بگی حالت چطوره عشقم؟

+نه...

شاید لازم باشه یه وقتایی آدم با خودش خلوت کنه،به خودش جایزه بده و خلاصه که با خودش حال کنه.

+دیروز رفتم کافه

-تنها؟!

+آره

-وا!!!

مگه تنهایی کافه رفتن چه اشکالی داره؟حتما باید یکی که بهش هیچ شباهتی نداری رو دنبال خودت اینور اونور بکشی؟که چی بشه؟که نگن خُلی؟خب بگن!به ... .تنهایی خیلی سخته،تنها بودن خیلی دردناکِ ولی وقتی تو تنهایی میتونی اون چیزی باشی که خودت دوست داری،خیلی بهتر از اینه که با آدمایی بُر بخوری که از جنس تو نیستن... باهاشون خوشحال نیستی و لبخندت عاریه است...بودن تو جمعی که جسمت توی اون جمع باشه ولی روحت یه جای دیگه باشه،شکنجه است.

توی یه جمعی بودم که ظاهرشون خیلی بهم شبیه بود،تیپشون،قیافه هامون همه خوب بودیم! ولی دلامون،میگفتیم،میخندیدیم،سیگار میکشیدن پشت سیگار و من فقط بهشون نگاه میکردم...به خنده هایی که نمیدونستم برای چیه؟!به سوژه خنده هایی که به نظرم هیچ خنده دار نبودن.به قهقهه های دخترهایی که هیچی از سختیای زندگی ندیده بودن و تنها مشکلشون این بود که مارلبورو براشون سنگین بود و اِسی... ای بر پدرت دنیا؛آهسته چه ها کردی...!

بگذریم...داشتم از مضایای تنها بودن میگفتم...یه جایی تصمیم گرفتم که از این حصاری که دور خودم کشیدم یه قدم بیرون بذارم و دیگه تنها نباشم ولی خدا یه جوری پشت دستمو داغ کرد که دیگه سلام احدی رو هم بی ترس و نگرانی علیک نگم.از یه سنی به بعد تو زندگیِ بعضیا نفر اول نیستی دیگه.و باید با اون دوم بودنت کنار بیای.دیگه صد در صدش برای تو نخواهد بود.نهایتش شانس بیاری بیست درصد از قلبش مال تو میشه!و حالا باید تصمیم بگیری که تنهایی رو ترجیح میدی و حداقل خودت صد درصد باقی بمونی یا اینکه خودت صد در صد نابود بشی و با یه سایه بمونی...

تنهایی...خیلی بهتره.مرگِ تدریجیِ ولی ...