مدت طولانی ای بود که گوشت نمیخوردم و روی آورده بودم به آب کرفس خوردن و این لوس بازی های وِجِتِریَن بازی و اینا.اینقدر نخوردم تا وزنِ نازنیم ۶ کیلو کاهش یافت!کباب کوبیده که میدیدم جیغ میزدم و فرار میکردم!چنجه و جوجه که جای خود داشت!جگر که دیگر هیچ!اسمش هم که می آمد گلاب به روتان بالا می آوردم!!!قوتِ غالبم شده بود چیپس و ذرت مکزیکی و آب هویج و انواع نوشیدنیهای دیگر!!!قبل از هر وعده غذایی یک پارچ آب را به تنهایی سر میکشیدم تا حتی جای برنج هم نداشته باشم.از گوشت جات فقط و فقط و فقط گوشت چرخکرده ی داخل پیتزا را میخوردم آنهم تا جای ممکن و اگر تنها بودم ذره ذره از توش درش میاوردم!یه چرکن بازی ای بیا و ببین!به همین مِنوال گذشت یه چند سالی(شاید ۸-۹ سال!)تا اینکه با جگری ... آشنا شدم.بار اول با دوست جان رفتیم،وقتی اون میخورد انگار منو گاز میگرفت!خلاصه که یه وضی!ولی خودم که امتحان کردم،وقتی به خودم اومدم جگرام تموم شده بود و حمله کرده بودم به جعبه دستمال کاغذیِ روی میز!یه وضی بیا و ببین!خیلی چسبید ❤_❤ بعدهاش به این فکر کردم آخه این چه کاری بود من با خودم کردم؟آبِ کرفس؟!صبحانه ناهار شام،سیب؟!ننگ بر تو باد دختر!شِیْم آن یو!!!خلاصه که الان این رِل ویت جگری سیمتری هستم و جگر پرده!هر وقت از اون محل رد میشم محاله نرم و دلی از عزا در نیارم!

+هنوز از کوبیده،چنجه،جوجه،متنفرم ×_×