توی مطب آقای دکتر منتظر بودم و مادر جان داشتن مشاورات و راهنمایی های مورد نیاز را از خانم منشی دریافت میکردند و من طبق معمول همیشه گوشی درآوردم و در آن مکان عمومی شروع کردم به سلفی گرفتن و ... که ناگهان چشمم به دیوارِ شیشه ایِ سالن انتظار و منظره ی غروبِ دلنوازِ پشتش افتاد... غروبِ این بلوار بغض عجیبی به گلوی من می اندازد همیشه و همیشه...خیلی روزا،وقتی نا امید میشدم از زمین و زمان و آسمانیان و زمینیان،راه کج شده رو کج تر میکردم و از این خیابون که به خیابون عشاق هم معروفه به منزل مراجعت می کردم و چقدر با خودِ تنهام اینجا دوتایی خاطره داریم!عآصی جان یادته اون روز که...؟یا اون دفه که از دفتر اومدی بیرون و ... ؟اوهوم!یادمه!چقدر غروبای اون محل دلگیره و چقدر منو یادِ تو میندازه...چقدر بده و چقدر سخته گذشتن از یه چیزایی...یه خاطره هایی که کنار اومدن باهاشون سخته و فراموشی و دور ریختنشون غیرممکن و هر بار که از این مسیر رد میشم و یه غروبِ دیگه اضافه میشه به غروبای دلگیرِ قبلی... .اون دکه ی کوچولو هم یه کافه است!تعجب نکنین،چون هات چاکلتای اونو هیچ جای دیگه نداره!دلیلشم یهویی بودن و در دسترس بودنشه.که بتونی قهوه و شکلاتتو دستت بگیری و ... تنهاییتو جرعه جرعه قورت بدی و بعدم بری خونه و تمام دلتنگی و غصه ات رو یه لبخندِ غلیظ کنی و تحویل مادرت بدی که فکر کنه دختر جان خوشحال بوده تا اینموقع بیرون بوده سرِ سیاهِ زمستونی!و حتی دلت نیاد برای باعث و بانیِ اینهمه غم یه آرزوی بد بکنی!و فقط سلامتیشو از خدا بخوای!!!خلاصه که یه جاهایی باعثِ یه فلاش بکای دردناکی تو زندگی آدم میشن...