پسرِ همسایه مان از کوچه ای که در حیاطمان توش است(خوب آدرس دادم؟!کوچه پشتی!) در طبقه سوم زندگی میکند.از این پسرها که تُپُل شکل هستند و موهایی کوتاه دارند.مزاحمتی ایجاد نکرده بود و همیشه با خودم میگفتم چه پسرِ خوب و آقاییست.چقدر با شخصیت و مؤدب و سر به زیر...خیلی انسان و خوب...تا پارسال اوایل زمستان بود دیدم از آسمان صدای سگ می آید:| چادر چاقچول کردم که برم و برای سوپر داگ دست تکان بدهم و سوت و جیغ بکشم و تشویقش کنم که سرِ سیاهِ زمستانی در آسمانها چرخ می زند تا حیوانات به دام افتاده را نجات بدهد که پا که از درِ هال بیرون گذاشتم آه از نهادم بلند شد... یک سگِ هاسکی(ازین گرگی خوشگل شیک قشنگ ها)را روی پشت بامِ طبقه سومِ همسایه دیدم که با این فَنس های فلزی محدودش کرده بودند و این سگِ زبان بسته و بازیگوش داشت دورِ خودش میچرخید و به آسمان پارس میکرد و در آن دیوار های بلند دنبالِ راه فراری میگشت.صدای در را که شنید چند لحظه مکثی کرد و بعد دوباره شروع به چرخیدن کرد.این حیوان را آن آقا پسرِ به ظاهر خوب و آقا بسته بود روی پشت بام.توی آن سرما،میگفتم خب سگ های هاسکی به سرما علاقه دارند و در این دما اذیت نمی شود که گذشت و دو سه هفته بعد برف بارید...برف میبارید و من برای این بچه ی بینوا گریه میکردم...زیر باران شب و روز...باز هم هوا خنک بود و خب نژادش با سرما سازگار بود.تا ... تابستان!آخر بی انصاف سگِ هاسکی را در طول روز توی تابستان نباید ببری پیاده روی!گرمش میشود،آب بدنش میرود،تو این بچه را در این گرما و گرد و خاک آورده ای بسته ای پشت بام که چه بشود؟آدم میبیند دلش برای این توله کباب میشود.صبح تا شب،شب تا صبح تنها مینشیند لبه ی این پشت بام و منتظر است تا کسی رد بشود تا رد شدنش را دنبال کند...واقعا چرا بعضی آدم ها انسانیت را فراموش کرده اند و در برابر دیگر مخلوقات خدا تا این حد قصی القلب هستند؟ مخصوصا توله سگ ها...خیلی بازیگوشند و مدام نیاز به مراقبت دارند،خیلی ظلم است.به خدا اینطور نگهداری از حیوان به این وفاداری بزگترین ظلمی است که میشود در حق این مخلوقِ زبان بسته کرد؛که فکر کنم با توجه به وفایی که او دارد اگر زبان هم داشت شرمنده میکرد صاحبش را...نکنیم.اینطور ظلم نکنیم در حقشان.خدا آنها را خلق کرده حتی قبل از ما.پس آنها هم به اندازه ما در این دنیا حق دارند.نباید هر کاری که ازمان بر می آید را انجام بدهیم...

انسانم آرزوست...

×به دلیلِ رعایت حریم خصوصیِ همسایه از انداختن هرگونه عکس،خودداری نمودم!

+توضیحاتِ عکس! :

یک روز که از دانشگاه برمیگشتم از جلوی نمایندگی ایزوگام رد شدم و دیدم دارند بار خالی میکنند.لابه لای رول های ایزوگام یک عدد توپِ نارنجی رنگ افتاده و میلرزد.نزدیکتر شدم و دیدم ای دااااد!بچه گربه است که اگر نجنبم-توسطِ آقایانی که بندگان خدا تقصیری هم نداشتند،ندیده بودنش-لِه میشود و هنوز بزرگ نشده...بهش نزدیک شدم و او فقط با چشمانِ درشت و خوشگلش نگاهم کرد!دلم برایش سوخت،سوخت که نه آتش گرفت!بغلش کردم و بردمش خانه.توی حیاط شستمش،با شسوار خشکش کردم،بهش شیر دادم که مادر سر رسید!گفت یا میندازیش بیرون یا خودتم همونجا بمون!منم گفتم هوا خوبه!شاممو تو حیاط میخورم :دی تا نیمه شب توی حیاط نشستیم تا مادر دلش به رحم آمد و رخصت داد من و عسل خانوم برویم داخل ^_^ (اسمش را عسل گذاشته بودم) فردایش بردمش کلینیک دوستم،واکسن زدندی برایش و شدند جیگریه بنده.نمیدانید که در لوس کردنِ خودش برایم از ده تا دخترِ پنج ساله نازش بیشتر بود!!!تا دو سه هفته در خانه مان مهمان بود.مهمان که نه! پادشاهی میکرد برای خودش!بعد دیدم دست و پا و همه هیکلم را خراش داده!پرس و جو کردم بردمش با اسباب بازی هایش دادمش دست زاگرس شلترِ غرب.الان اونجاست و پیش رفقایش دارد بازی میکند و هر آتشی بخواهد میسوزاند.هیچ هزینه ی سنگینی برایم نداشت.هیچ آسیبب هم به من نزد اما الان دلم آرام است که نگذاشتم یک بچه گربه ی بی گناه لای رول های ایزوگام ازبین برود...