شیرینی پختن را از بچگی دوست داشتم.از آن زمانی که مادرم آرد و آب را قاطی میکرد و کمی هم نمک به آن میزد و دستم می داد تا با آن بازی کنم و من ادای کیک پختن های مادر را در می آوردم.نان گیس باف میپختم و کیکِ چند طبقه...!بوی مایه خمیر روحم را جلا میدهد.وقتی از گشت زدن در خیابانِ مورد علاقه ام هم نا امید میشوم به آشپزخانه پناه می آورم و شروع به پختن میکنم.نمی دانم چه سری است که هرچه میپزم،بارِ اول و دوم و سوم ندارد.هر ده بارش به یک کیفیت میشود اما بعضی ها جان،معمولا فقط بارِ اولش خوب میشود و اگر همان نوع کیک یا شیرینی را بار دوم بپزند،میسوزد،کم شیرین میشود،شیرینیش دل را میزند و یا ... یه بلایی سرش می آید خلاصه.به نظرم دختر که باشی همیشه ساختن بهت مزه میدهد.ساختنِ یک غذا،ساختنِ یک شیرینی یا کیک،ساختنِ زندگیَت، ساختنِ روح و روانِ مَردَت و ... ساختنِ باغچه ای کوچک و نُقلی در حیاطِ خانه،ساختنِ ... هرچه.زندگی بخشیدن بهت میچسبد.دختر که باشی میفهمی چه میگویم.اما برای من این ساختن ها فرق می کند.وقتی دلم میشکند،میگیرد،غم دارم،دلتنگم،خالی و ویرانم،دلم میخواهد بسازم و زندگی گرفتنِ چیزی را با دستانم ببینم شاید کمی امید بگیرم.میپزم اما هیچوقت اینجور مواقع لب به چیزی که ساخته ام نمیزنم.فقط می ایستم و نیست شدنش را تماشا میکنم!مثل تمام آرزوهایی که میسازم در دلم و زندگی با بی رحمیِ تمام آنها را می بلعد،میخورد،نیست و نابود می کند...همیشه هر آدمی یک کاری دارد برای آرامش روحش.شما چطور؟

+۱ نمای مقطعیِ پخته ی دستِ اینجانب ، چیزکیک آلبالو کلیک

+۲ پختم برای دوستی عزیز که خیلی خوشش آمد،چیزکیک کامکوات کلیک

+۳ درباره ی عنوان بگم منظورم از نوشتن این پست بیان کردن این مطلب بود که خیلی وقتا با هزار امید،یه هدفی رو دنبال میکنیم و یه آرزویی رو توی ذهنمون برای آینده مون پرورش میدیم ولی یه نفر خیلی راحت بدون هیچ تلاشی به اون چیزی که شاید سالها آرزومون بود و بخاطرش زحمت کشیدیم و تلاش کردیم میرسه و پُزش رو همه میده... .و اونوقته که میشینی و با حسرت آرزوهاتو تو زندگی یکی دیگه تماشا میکنی.گلِ آرزو هات رو تو باغچه ی یه نفر دیگه میبینی و فقط میتونی بگی:گلِ من،باغچه ی نو مبارک... .تا با این حس مواجه نشده باشی،درک نمی کنی که من چی میگم...