دختر عمه جانم خانوم دکتر که شدند به وطن بازگشته و تصمیم به ازدواج گرفت،با کی؟با آشنای دورانِ کودکی که حالا مهندسی بودند و رفت و آمدی و دفتر دستکی به هم زده بود.خلاصه که آشنای قدیمی خوب و مهربان و عالی و ازدواج.ازدواج کردند و روزِ بعد از عقد پسر خان و مادرِ دوست داشتنیش صد و هشتاد درجه تغییر کردند!دختر عزیزکرده ای که قاشق چایخوری در آب نزده بود،مجبورش میکردند در دورانِ زیر عقد برود و کارهای مادر شوهر را بی انجامد.آقا پسرِ مهندس،به شدت مامانی بوده و...وای خدایا مگر داریم؟ماهِ عسلِ عقدش را با مادرش کوفتِ عروس کرد!چرا؟!چون دخترِ بینوا بی سرزبان بود!کارمندِ مخابرات بود،پولِ کارت شارژش را از همسرِ عقدی اش میگرفت...فقط یک فقره که خودم همراهش بودم،یک و نیم کاپشن عروسِ بینوا را پیاده کرد...خدایا مگر میشود؟!گذشت و گذشت و گذشت و خانوم دکتر را با کلفت اشتباه گرفته بودند!دختری که لیوان چایش را جا به جا نمیکرد...تا جایی که در یک جشن عروسی دختر فهمید عروس خانوم معشوق همسرش بوده و دو سال نامزد بوده و...دیگر نمیشد تحملش کند،تقاضای طلاق...قسمتِ جالبش اینجاست؛داماد:«طلاقت نمیدم،طلاق میخوای پونصد میلیون بده تا ولت کنم بری...» و من کماکان پوکر فِیس هستم!خدایا یک انسان تا چه حد پول پرست؟پول پرست دیده بودم اما مال خودش را میپرستید نه مالِ دیگران!این جمله را بر زبان جاری کردن همانا و فرود آمدنِ مشتِ برادرِ عروس در دهانِ داماد همان...خلاصه که جوری زده بود که داماد بلافاصله گفته بود کجا رو باید امضا کنم؟؟؟!!!حالا دختر با کلی دل شکستگی ... حیف شدی...حیف...

از قدیم هم گفته اند:سیبِ سرخ برای دست چُلاق خوبه...