همیشه تو زندگیم نهایت تلاشم و میکردم که حرکاتم،رفتارم،تصمیمایی که میگیرم،همه و همه بدون غلط باشه،ایرادی به زندگیم نباشه و همیشه کامل باشم.بودم،یه جا یه کوچولو اشتباه،یکی دو هفته درگیرم کرد،رد شد،رد شدم ازش،تموم شد،تاوانشم دادم البته،دادم نه!دادیم،چون خانوادم هیچوقت پشتمو خالی نکردن چونکه بهم اعتماد داشتن و میدونستن من تصمیم درست گرفتم اما خب شرایط جور نبود...گذشت و گذشت و گذشت بعد از پنج سال دوباره تصمیم گرفتم،ولی همون لحظه هم میدونستم که راهی که دارم میرم اشتباهه و نباید این مسیر رو انتخاب کنم ولی نشد،یه وقتایی نمیشه که یه راهی رو نرفت!باید رفت،تجربه اش کرد تا سر به سنگ بخوره و اونوقته که بیدار میشی،ولی وقتی که بیدار میشی باز دلت میخواد بخوابی،برگردی به همون مسیر و تکرار و تکرار و تکرار...آخ که یه اشتباهاتی چقدر دلنشینن!بعضی اتفاقا از جنس تو نیستن ولی مسیر زندگیتو تغییر میدن.یه دری از زندگی رو به روت باز میکنن،یه نمای جدید از آدما رو بهت نشون میدن،یه رنگ دیگه از زندگی که به عمرت ندیده بودی...شاید باید میدیدی ولی از تو مخفیش کرده بودن...حالا که دیدم،فهمیدم تا حالا زندگیم از جنس من نبوده شاید!که باهاش راحت نبودم...مال این دنیا نبودم،لباسی که تنم کرده بودم،همه طرفش می کشید!تنگ بود!حالا فهمیدم این قواره نبودن به چه دلیلی بوده...اون اشتباه باعث شد مسیر زندگیم عوض بشه،یه راه جدید رو ببینم،شاید به گذشته ام ربطی نداشته باشه ولی حتم دارم آینده...الان،تو این روزا زندگی خیلی سخته،تحملش تنهایی...ولی میدونم وقتی سختیاش بگذره همه چیز درست میشه...