- بزرگترین عینک آفتابیم را زدم و رفتم بیرون.آخه زیر چشمم همه کبود بود.

+ واسه چرا؟!

- برا ژل دیگه.ژل تزریق کردم کبود شده بود زیر چشمم.

+ ژل؟ 0_0

- اوهوم

+ برا چت بود؟تو همش بیست و هشت سالته!

- آخه یه مدتی بود میگفت صورتت لاغر شده.صورت جی اف رفیقش تُپُله

+ 0_0 ...


گونه هایش ژل بود و لب هایش پروتز،تمام اندامهایش با آمپول های هورمونی عمل آمده بودند و بینیَش عملی.موها اکستنشن و ناخن ها... هیچ کجای بدنش دست نخورده نبود و جالب بود که از زمانی دست به این عمل ها زده بود که با عشقش آشنا شده بود.عشقی که به گفته ی خودش او هم برایش جان میداد اما هر چند وقت یکبار مجبور بود یک بلایی سر خودش بیاورد که مبادا از چشم طرف بیوفتد...


میگفت به پایت زنجیر بی انداز و شلوار کوتاه بپوش،موهایت را بلوند کن و توی خیابان همه را به نمایش بگذار.جوانی.باید از چیزی که داری لذت ببری.گفتم مگر هرزه ام؟!گفت خاک بر سرت با این افکار بسته ات!

برایم عجیب بود که چرا چیزهایی که زمانی ارزش محسوب میشدند،حالا باید باعث تخریب شخصیت یک دختر بشوند؟!


چادری بود اما از وقتی با دوست پسرش آشنا شده بود تمام زندگیش شده بود حرفهایی که او بهش دیکته میکرد.مدل موهایش،آرایشش،رفت و آمدهاش، همه چیز شده بود آن چیزی که پسر میخواست.ویترین وجودش را آنطور میچید که او میخواست.کسی که به ماندنش اعتقادی نداشت.

نمیدانم در یک رابطه بودن چقدر ارزش دارد که آدم همه ی آنچه را که بوده و داشته را کنار بگذارد و به طرفش اجازه دهد همه چیزش را تغییر دهد و جورِ دلخواهش بچیند.اصلا مگر ما ویترین مغازه ایم که طرف هرجور دلش خواست مارا بچیند؟!چرا بعضی وقت ها ما آدم ها خودمان،خودمان را آنجور که هستیم دوست نداریم؟همینی که هستیم را قبول نداریم؟برای حفظ یک نفر که وارد زندگیمان شده حاضر میشویم خودمان را عوض کنیم و تغییر دهیم.برای آنکه دیده شویم،حاضریم هزاری کار به سر و صورت خودمان بیاوریم.مگر نه اینکه خدا این بینی را گذاشته تو صورتمان؟مگر نه اینکه خدا خودش این ابروها را برایمان کشیده؟خب حتما بهمان می آمده!دیگر چرا ما به سلیقه خودمان و یا بدتر،به سلیقه ی دیگری دستکاریش کنیم؟!مگر عمرِ آدمیزاد چقدر است که نصفش را زیر دست پزشک جراح و پوست و زیبایی بگذراند برای اینکه چیزی که خداوند به نظرش خوب آمده را عوض کند؟