زمانای قدیم،مادربزرگا و قبل از اونا،تربتِ کربلا غنیمتی بود.حتی بچگی های منم تسبیح و مهر تربت کربلا و خاکش مقدس بود.تو جانماز ازش نگهداری میشد و بهش سجده میکردیم.هرکی یه ذره از اون تربت مطهر رو داشت تو مدرسه پزش رو میداد جلوی دوستاش. یه وضی بود اصن!یادمه یبار هفت سالم بود،یه جبهه خاک از سمت کشور دوست و همسایه عراق اومده بود.تا یه هفته هم مهمونمون بود.من کلمه ی جبهه رو که میشنیدم،منتظر یه اتفاق عجیب بودم!جنگ،جبهه!ازینجور چیزا.ولی فقط هوا خاکی شد.یادمه توی اون یه هفته مامان نمیذاشت برم پیش دوستام توی پارک،مهمونی رفتنم شرایطی داشت،با ماسک و هزار دم و دستگاه که خاک به چشم و دهنم نره...اما حالا!جمعه بعد از کلی گردگیری و نظافت،خونه رو برق انداختم و دیروز غروب که شنبه بود،یه خاک انداز پر تربت کشور دوست و همسایه عراق رو ریختم تو باغچه!!!هوا خوب خوبمونم شده الان که خوشحالیم باد میاد خاکارو با خودش میبره!بچه بودیم مادر نگران که مبادا ریزگرد به چشم دُردونه دخترش بره،امروز تو کوچه ی دانشگاه یه نسیم مِلویی اومد و یه کوچولو خاک پراکنده کرد تو هوا منم که چشمم غیر مسلح!همه اش یه جا رفت تو چشمم!بعد دوست جان میگن چیزی نیس!یه کُلوخ ریزه میزه است با کمی سنگ ریزه و شن و ماسه :| کارمون به جایی رسیده صبح که از خونه میزنیم بیرون اگه کوههای طاق بستان به صورت یه سایه معلوم باشن،میگیم به به چه هوای پاکی!ینی همه تربت مطهر و خاک و خُل کشور دوست و همسایه عراق همش باید برا ما باشه؟! نخوایم این نعمتو،باید کیو ملاقات کنیم؟!؟!؟!

خشکیده جانِ مردم این شهر از غبار

یارب فقط دو قطره بارانم آرزوست...

+عکس از خودم،پلِ قشنگِ شهرم(اسمشو نمیدونم!)