بخاطر اظهار نظر تندش نسبت به همشهریانم جواب دندان شکنی گرفت که تا چند لحظه کلاس را سکوت مرگباری فرا گرفت،بعد هم جناب م.ر.ه به معنی کردن و توجیه کردنِ جوابِ من پرداخت و بعدش هم استاد مشخص بود که خیلی بهشان برخورده و طبق معمول فکر کرد،پوزخند زد و ادامه ی بحث... بعدهاش که برای کاری به شرکتشان رفتیم،خیلی برخوردشان جالب بود.حتی سه-چهار سالی از بعضی ها کوچکتر هم هستند اما معلمِ واقعی بودن باید توی ذات آدم ها باشد.هرکس با هر مدرکی بیاید و تدریس کند و ادعای معلم بود داشته باشد،معلم نیست،استاد نیست،نمیتواند یاد بدهد،آموزش باید توی خونِ آدم باشد.رفتیم شرکت و توی سه جلسه ای که فقط برای آشناییمان با آن کار بود خیلی چیزها یاد گرفتم. تمام تمرکزشان روی رفتار دانشجوهای ترم پیششان بود.دانشجوهایی که ممکن بود دیگر باهاشان درس نگیرند اما احساس مسئولیتی که داشتند ستودنی بود.اینکه با چند بحث کوتاه بفهمی هر آدمی ایراد رفتارش کجاست و سعی کنی به صورت نامحسوس او را راهنمایی کنی تا اشتباهاتش را اصلاح کند با وجودی که از آن آدم تا حدودی بی احترامی دیده باشی، خیلی مردانگی میخواهد...

این رفتارشان را که دیدم کمی از خودم خجالت کشیدم؛فقط کمی،اینقدر کم که الان که یک ماه است که از آن ماجرا میگذرد،هنوز هم روزانه حداقل دو ساعت به این فکر میکنم که چطور باید جبران کنم...؟!