حالا میفهمم دلیل سیاه بودن همیشگی انگشتانش چه بود

چرا روی دستهای خودش نقاشی میکشید

همراه بودن همیشگی یک خودکار کار راحتیست اما دفتر...نه!

دست که هست!

میتوان روی آن نقش زد...

حالا که خودم هم به کشیدن این طرح ها معتاد شده ام درکش میکنم!

هنوز به این مهارت نرسیده ام که روی دست و پای خودم طراحی کنم

ولی اگر حاشیه ی روزنامه ای هم گیرم بیاید،

دلتنگی ها،غم و غصه ها،ناراحتی ها،نبودن ها،نداشتن ها

همه و همه را جوهر میکنم و روی کاغذ میریزم...

خوب است!

کمی آرام می شوم...

پ.ن:ایام دهه ی اول محرم آمد و شام غریبان شد،متنی ننوشتم،پستی هم راجب این

واقعه ی عظیم و عزیز و گرانقدر نگذاشتم.دلیلش نه بی تفاوتی بود و نه بی اعتقادی.

تنها دلیلش این بود که فکر نمیکنم به آن درجه از دانایی رسیده باشم که بخواهم راجب

اینچنین اتفاق بزرگی نظر بدهم یا رفتار مردم را در این روزها نقد کنم.

چون عقیده دارم هرکسی با هر شرایط و دین و مذهبی ارادتمندِ امام حسین (ع) است

و ارادتش را با هر روشی که نشان دهد،فقط به خودِ آقا مربوط است و بس...

با این امید که عزاداری هامان مقبول درگاه آقا امام حسین قرار گرفته باشد...