همیشه ظاهرِ همه چیز مثل باطنش نیست.خیابانِ قشنگی که در روشنایی روز سایه ی درختانش جان میدهند برای خستگی در کردن،یا غروبهایش وقتی با دوست خل و چل تر از خودت میروی میگردیش و عکس میگذاری اینستا با هشتگِ پرسه_طوری!و کلی ذوقزده میشوی از سادگی خودت و بستنی فروشی های مورد علاقه ات و بچگی میکنی و در سن بیست و اندی سالگی لی لی کنان تمام مسیر را طی میکنی تا برسی به عروسک فروشی مورد علاقه ات تا ببینی مینیون جدید چه آورده یا عروسک کیتی دوست داشتنی ات را هنوز دارد یا نه،چند قدم آنطرف تر،در کافه ای زیرِ زمین،توی دودِ اسی و دوسیب و مارلبورو و کوفت و زهرِ مار،پسری خوشتیپ و مارکدار جهتِ انجام عمل جفت گیری دارد روی مُخِ دختری ساده و چشم و گوش بسته کار میکندو چند میز آنطرف ترش،دختری بَزَک کرده برای آنکه طرف پول کارت شارژش را بدهد یا میزش را حساب کند،دارد برای مردی کچل و متأهل با دو فرزند عشوه می آید...راستی بین انسان و حیوان چه تفاوتیست؟فکر کنم تنها تفاوتی که یافت میشود اینست که گرازها برای جفت گیری در کافه های تاریک سیگار های گران قیمت استعمال نمی کنند و برای رام کردن جنس مخالف راجب نظریه ی بروکراسی مدرن کنفرانس نمیدهند!!!

یاد افسانه ی نارنیا افتادم!شیر،ملکه،کمد و سرزمینِ نارنیا...یادتان می آید؟چهار کودک وارد سرزمین شدند و نظم همه چیز به هم ریخت.شاید اگر آن بچه ها کنجکاوی نمی کردند و در آن کمد دیواری سرک نمی کشیدند،آن جانورها به زندگیشان ادامه میدادند؛همانطوری که به آن عادت کرده بودند.درِ یک چاه هایی همیشه باید بسته بماند که بویش فضارا مسموم نکند. هر چقدر هم عطر و گلاب بریزی توی فاضلاب،هیچی تغییر نمیکند،فقط باید کنار بکشی،عقب بیایی و دور بگیری از دنیا و تمام گند و کثافتش...همیشه اسلان نیست که بیاید و کشته ها را نجات دهد و مرده ها را زنده کند.یک روز یک صاعقه میزند،خشکت میکند،میسوزی و کربن میشوی و هیچکس هم نیست که نجاتت بدهد...باید کنار کشید،بین دو دنیا نشست،زانوها را بغل کرد،سکوت کرد،دیگر هیچ نکرد.فقط باید نگاه کرد و منتظر تمام شدن بود...