کنارِ پنجره نشستم،دانشجوهای جدیدالورود می آمدند و با شوق و ذوقی وصف ناپذیر دهانشان را پر میکردند و میگفتند دانشجوی روانشناسی هستم برنامه هفتگی ام را نمیدانم از کجا بگیرم،دکتر عین خسته و کوفته در حالی که از کله اش عرق چک چک میریخت روی کیبوردِ جلویش،در نهایت خستگی گفت ترم چندی خانم؟دخترِ نامبرده بادی به غبغب انداخت و گفت،ورودی ۹۵ هستم!دکتر عین بیچاره رنگ به رنگ عوض کرده و در نهایت با رنگ سرخابیِ متمایل به زَردِ اُخرایی(از آن دست رنگهاییست که فقط من میشناسم)فرمود،فرمود که چه هرض کنم!فریاد کشید که خواهرم،دخترم،خانم محترم!هنوز ثبت نامتان تمام نشده برنامه هفتگی میخوای؟ بهشان حق میدهم.هم به دختر که ذوق داشت چون روانشناسی دانشگاه ملی قبول شده بود و هم دکتر عین چون خسته بود و گیر این موجوداتِ زبان نفهم افتاده بود...

ریفرِنس یکی از دروس نازنینمان متاسفانه از سری کتابهای انتشارات پیام نور بود.توی پاساژ قاف در نمایندگی فروش انتشارات پیام نور منتظر بودم تا کتاب مورد نظرم را بیاورد که مادر و دختری وارد شدند.مادر لباس محلی به تن داشت و دختر ولی به نحوی فاجعه برانگیز،آرایش کرده بود و مشخص بود که آدمهای ساده ای هستند اما دختر به تازگی تغییری درش رخ داده و حس متفاوتی دارد و میخواهد شهری تیپ بزند،پشت مادرش قایم شده بود،مادر رفت جلو و به خانم فروشنده گفت:یه سری کتاب رشته معماری پیام نور بده برا سال اولش میخوام:| فروشنده در جا کُپ کرد!بعد از کلی سر و کله زدن باهم فهمیدم که ورودی جدید است و هنوز سرِ کلاس نرفته و فکر میکند مثل مدرسه باید کتابها رو یهویی بخرد و غیره.کاری با سوتی بزرگشان نداریم اما ذوقی که داشتند و استایل دانشجویی دختر جای تأمل داشت...

بعد از یک سری بحث ها و دعواهای فامیلی قطع رابطه کردیم و چهار پنج ماهی بود هیچ ارتباطی نداشتیم با هم که ساعت سه صبح تلفن خانه به صدا در آمد.ف خانوم بعد از چهار ماه زنگ زده بود که بگوید عقده های چندین و چند ساله ام نسبت به شما برطرف شده... مکالماتش:میم بالاخره دیپلمشو گرفت(داخل پرانتز بالاخره یعنی بعد از ۶ سال ممارِسَت و بالا آوردن هزار و یک رسوایی اخلاقی از جمله بووووق) و بردم ثبت نامش کردم برق دانشگاه آزاد:| لام هم مهندسی منابع طبیعی و آبخیزداری قبول شده.خواستم خبرتون کنم:| و در این حین که صحبت میکرد پدرم لباس پوشیده بود و دبه ای آب به دستش که برود و آتش را خاموش کند که کلی طول کشید تا با مادر بهش فهماندیم که نترس!جایی آتش نگرفته!خواهر جانت زنگ زده پُز بده!بگذار دلش خوش باشد!!!

خلاصه ی کلام اینکه: فَأیْنَ یَذْهَبون؟! واقعا دانشگاه رفتن اینقدر ارزش دارد که خودمان را به هر آب و آتشی بزنیم؟عمرمان را تلف کنیم بخاطر چه؟مثل آقای پ.ا با لیسانس برق دانشگاه آزاد دارد مسافر کشی میکند با تاکسی!شاید اگر آن چهار سال را دانشگاه نمیرفت و از اول تاکسی را میخرید،مثل پسر همسایه روبه رویی،الان خانه و خانواده و بچه هم داشت.در کشورِ ما،دانشگاه شده سرعتگیر زندگی جوانانمان.باید رفت دانشگاه،باید حداقل چهار سال از زندگی را سوزاند،باید...