خواب دیدم کور شده بود.کور نه؛چشماش،توی خواب پررنگ بود،کم رنگ بود،چشماش،توی خواب از بقیه ی عناصر خوابم درشتتر و مشخص تر بود.شاید از اول تا آخرش رو چشمای اون دختر بچه متمرکز بود.دختر بچه ای که تا حالا ندیدمش ولی از تاریخ تولدش،اسمش،همه چیش خبر دارم ولی تا امشب ندیده بودمش.یه سالی میشه که اون بچه وجود داره ولی من تاحالا ندیده بودمش اما خوابشو دیدم.خودش نه،چشماش.چند روز بعد توی خیابون مامان عین خوابمو برام تعریف کرد.وسط بلوار خشکم زد.خوابامون عین هم بود.همزمانم دیده بودیمشون.اولش که خشک شدم،بعدش گفتم یعنی ممکنه چیزی که دکترا گفته باشن درست از آب دراومده باشه و ...؟بعد گفتم نه بابا چیزی نیست انشاالله که خیره... تا امشب توی اینستاگرام،تو پیج یه نفر یه دختر بچه دیدم.میخندید،چشماش دوست داشتنی ترین قسمت صورتش بود.صاحب پیج رو شناختم.دختر بچه همونیه که 11 ماهشه و من امشب برا بار اول توی فضای مجازی عکسش رو دیدم.محو تماشای عکس بودم که دیدم صفحه ی تبلتم از اشک خیس شده ... چشماش ... بعد گفتم پس اونقدرام که فکر میکردم بی اهمیت نیست این بچه ... خدایا به چشماش رحم کن ...